زمان: چند سال بعد
محل: بیمارستان - مطب دکتر دانیلو
(نور صحنه کمکم روشن میشود. مطبی ساده و مرتب دیده میشود. میز کار، چند پرونده، صندلی بیمار، قفسه دارو و یک پنجره که نور سرد صبحگاهی از آن میتابد. دانیلو با روپوش سفید پشت میز نشسته و تلفن را در دست دارد.)
دانیلو: خانم منشی سلام... بله... لطف میکنی مریض بعدی رو بفرستی داخل؟ ممنون.
(گوشی را میگذارد، پروندهای را ورق میزند. صدای تق تق به در زدن می آید.)
دانیلو: بفرمایین داخل.
(در باز میشود. مردی با عینک دودی، کلاه و شال وارد میشود. کمی لنگ میزند. دور و بر را نگاه میکند و آرام مینشیند.)
دانیلو: خب، بگین ببینم مشکلتون چیه؟
مارکو: دکتر... همه جام درد میکنه. پام، کمرم، سرم... حتی موهام.
دانیلو: مو که درد نمی گیره. اسمتون چیه؟ و دقیق توضیح بدین از کی اینجوری شدین؟
مرد: (مکث میکند عینکش را برمیدارد) نمیشناسینم؟
دانیلو: ( دانیلو با تعجب از جا بلند میشود.) مارکو؟!
مارکو: خودمم... البته نسخهی ضرب دیده و داغون شدش.
(دو دوست همدیگر را در آغوش میگیرند. لحظهای سکوت.)
دانیلو: وای... چند ساله ندیدمت. بشین، بشین. چی شده؟ چیکار کردی با خودت؟
مارکو: بپرس چی نشده، زانوم که داغونه، کمر درد دارم گاهی قفل میکنه، شب ها خواب ندارم، روز آرامش ندارم. هر جا میرم مردم موبایل میگیرن جلوم. هفته پیش توی رستوران کرواتم افتاده بود توی سوپ، مردم ازم فیلم گرفتن الان اون وایرال شده دارن مسخرم میکنن.
دانیلو: شهرت، و زیر ذره بین مردم بودن گاهی خوبه گاهی دردسر سازه میدونم چی میگی.
مارکو: دانیلو، خستهم. خیلی خستهم.
دانیلو: اول معاینهت کنم، بعد درد و دل بکنیم باشه رفیق؟ دستت رو بده .
(فشار خونش را با دستگاه میگیرد.)
دانیلو: فشارت بالاس. استرس داری؟
مارکو: دیشب خواب دیدم داور واسه کروات سوپی بهم کارت قرمز داد. یکدفعه از خواب پریدم و ازون موقع آره یکمی استرسی شدم
دانیلو: طبیعیه. مغزت هنوز توی استادیومه. زبونت رو نشون بده ببینم.
(مارکو زبانش را بیرون میآورد .)
دانیلو: (با نیشخند) خوبه... انگار زبونت هنوز همونطور درازه .
مارکو: حافظهمم خراب شده.
دانیلو: از کی؟
مارکو: چی از کی؟
(دانیلو میخندد. مارکو هم با بیحوصلگی لبخند میزند.)
دانیلو: گوشهات چطوره؟
مارکو: زنگ میزنن.
دانیلو: (به شوخی) به کی زنگ میزنه؟ به ما که زنگ نمیزنه
(هر دو میخندند. خنده مارکو زود خاموش میشود.)
مارکو: دانیلو هنوز همونجوری شوخی هات بی مزس... میدونی نوجوانی خیلی دوران خوبی بود رفاقت با تو با مامانت با روبن با تانیا و بقیه... یادش بخیر ولی الان مردم میشناسمن اسممو داد میزنن، ولی هیچکس حال دلمو نمیپرسه. دورم شلوغه، ولی دوست همدل ندارم.
دانیلو: اینجا هر روز آدمهایی میان که درد دارن. بعضیا پول ندارن، بعضیا امید ندارن، بعضیا فقط یکی رو میخوان که بهشون گوش بده.
مارکو: و تو این کارو میکنی، آفرین رفیق که سعی کردی عوض بشی جوری که هم مفید باشی هم همه دوستت داشته باشن
دانیلو: سعی میکنم. همیشه نمیشه... ولی وقتی حال یه مریض خوب میشه، انگار دنیا یه کم درستتر میشه.
مارکو: من هزار تا گل زدم... ولی هیچکدوم حالمو خوب نمیکنه انگار یک شادی لحظه ایه گاهی بعضی گلهایی که میزنم احساسش موندگارتره بعضی دیگه نه و دوباره باید تلاش کنم تا گل بعدی رو بزنم وگرنه همه چیز خراب میشه و صد برابر استرس میگیرم اگر گل نزنم چی میشه. توی این بازیها کمرم آسیب دید زانوم ضربه خورد کلی مشکلات برام پیش اومده
دانیلو: چون بعضی گلها میره توی دروازه... بعضیا میره توی دل مردم و اون لحظه شادی که گل زدی براشون عشق و خاطره میشه.
(مارکو سرش را پایین میاندازد.)
مارکو: حالا چمه؟ مریضی خاصی گرفتم؟ درمان میشم؟ چجوریاس؟
دانیلو: زانوت شاید. کمرت شاید. ولی اون چیزی که تو لازم داری، داروخونه نداره.
مارکو: پس چیکار کنم؟
دانیلو: یه مدت برو یکجای دیگه. یه روز بدون پول خرج کردن های زیاد و هتل ها و محافل لوکس زندگی کن برو توی دل طبیعت جنگل کوه. یه روز به کسی کمک کن که نمیدونه تو کی هستی و اسمت چیه؟ مارکو شاید اون روز خودتو پیدا کنی و به آرامش برسی
مارکو: یعنی فوتبالو ول کنم؟
دانیلو: نه. پوچی رو ول کن. فوتبال اگه شادی بیاره خوبه. اگه فقط هیاهو و پول باشه، یه توپ بزرگه پوچ و تو خالیه که همه دنبالشن.
مارکو: (تلخ میخندد) من یه عمری دنبال توپ دویدم... آخر فهمیدم توپ وایساده بود، من میدویدم.
(صدای زنگ تلفن میاد. دانیلو گوشی رو برمیداره صدای منشی از پشت تلفن میاد منشی زنگ زده و میگه مریض بعدی سر وقتش اومده الان میخواد بیاد تو میگه عجله داره راهنماییش کنم؟)
دانیلو: (درحالی که تلفن دستشه به منشی میگه) بفرستینش داخل مرسی.
(مردی با شال گردن تیم فوتبال وارد میشود. عصبی و پریشان است.)
مرد غریبه: سلام دکتر، حالم خیلی بده لطفا کمکم کنین!
دانیلو: چی شده؟ اسمتون چیه؟ و علائم بیماری که داشتین مثل سر درد یا بدن درد چی بوده؟
مرد غریبه: دیشب که تا صبح خوابم نبرد و از صبح هم تپش قلب دارم، چیزی نمیخورم، با زنم حرف نمیزنم.
دانیلو: چند وقته اینطوری شدین؟
مرد غریبه: چند روه از روزی که تیم فوتبال پالمیراس باخت اینجوری شدم.
دانیلو: چطور چه ربطی داره توی استادیو بودین؟ ضربه ای خوردین یا چی؟
مرد غریبه: نه از وقتی باختیم استرس گرفتم دپرس شدم توی شرطبندی هم شرکت کرده بودم پول زیادی باختم ازون موقع و بخاطر این چیزها حالم دگرگون شده
(مارکو خندهاش میگیرد.)
دانیلو: نوار قلب گرفتین؟
مرد غریبه: نه باید بگیرم؟
دانیلو: آره برو طبقه همکف همین ساختمون این کاغذی که بهت میدم رو ببر اتاق ۱۴۷ و بگو ازت نوار قلب بگیرن و بعدش بیار ببینم
چه حالت خوب باشه یا مشکلی نداشته باشی لطفا یه هفته اخبار نبین.
مرد غریبه: باشه آقای دکتر ولی راستش الان پول زیاد همراهم نیست میشه هفته دیگه برم؟
مارکو: (سریع میپره وسط حرفش) اشکالی نداره آقا، من هزینش رو پرداخت میکنم
مرد غریبه: چرا؟ برای چی شما پولش رو بدین؟
مارکو: (با نیشخند یکمی هم چشماش رو میچرخونه) چون من سانترفوروارد همون تیمی هستم که از روزی که باخته تو حالت بده
مرد غریبه: آره راست میگی مارکو؟ درسته مارکو؟ (یکدفعه مرد غریبه شروع میکنه به داد زدن هیجانی) آآآآرررره مارکو خودشه (دوربین رو در میاره) خیلی دوستت دارم آقا مارکو همیشه طرفدارتم از وقتی توی پالمیراس شروع به بازی کردی وای چه گلی به تیم سانتوس زدی ماه قبل عاشقتم آقا مارکو (هی به مارکو میچسبه و میچلونتش )
مارکو: خواهش میکنم ممنون برو برگه نوار قلب رو زود بیار باشه؟ میخوای عکس بگیری؟
مرد غریبه: آره آقا مارکو چشم آقا مارکو هرچی شما بگی وای باورم نمیشه کنارت وایستادم (تلفنش رو میده دست دانیلو) دکتر میشه یک عکس از ما بگیرید (صورتش رو میچسبونه به مارکو) یکی دیگه هم بگیرید (حالت قیافه توی عکس رو عوض میکنه) حالا یکدونه هم اینجوری بگیرید (بعد ژاکتش رو درمیاره) حالا یک عکس دیگه هم بگیرید انگار یکروز دیگس با آقا مارکو (دوباره مارکو رو بغل میکنه)
دانیلو: (در حالی که گوشی مرد غریبه دستشه ) گرفتم چندتا عکس بهتره دیگه آقا مارکو رو راحت بزاری و زودتر بری نوار قلب رو بگیری من یکساعت دیگه هستم منتظرم زود بیا باشه؟
مرد غریبه:(در حالی که چشم از مارکو برنمیداره) چشم فقط بزار یک زنگ به زنم بزنم بگم با آقا مارکو هستم دوتا جمله باهاش صحبت کنی بخدا عاشقتیم
دانیلو: (با کمی اخم) مگه زنت صدای مارکو رو میشناسه؟
مرد غریبه: نه ولی عکسهارو که ببینه باورش میشه آها آآآها بهتره تصویری بگیرمش، نه آقا مارکو
(مارکو هیچی نمیگه فقط سرش رو انداخته پایین)
دانیلو: (از جاش بلند میشه و با دست مرد غریبه رو به بیرون راهنمایی میکنه) برو آقا جان بدو الان نوار قلب دیگه نمیتونی بگیری میبندن مارکو هم میخواد بره مگه شما عجله نداشتی؟
مرد غریبه: عجله داشتم میخواستم برم خونه فوتبال ببینم ولی وقتی آقا مارکو اینجا هست کجا برم (رو به مارکو با کمی تعظیم و کرنش) نوکرتیم آقا مارکو خیلی قشنگ گل میزنی ها
دانیلو: (خطاب به مرد غریبه) برو آقا جان مارکو اینجاست تا بری و برگردی برو آقا برو
مرد غریبه: (کرنش کنان عقب عقب میره و هنوز داره به مارکو نگاه میکنه) آقا مارکو زود برمیگردم جایی نری ها الان میام
(مرد غریبه از در خارج میشه)
دانیلو: (با کمی عصبانیت) عجیب دیوانه هایی هستن خیلی خوب شد فوتبال رو گذاشتم کنار مارکو الان میفهمم چی میگی
مارکو: این خوبه بعضی ها طرفدار تیم های مقابل هستن مثلا تکل کردم روی فوتبالیست مورد علاقشون حواسم نیست وسط فروشگاه یکدفعه درقی از پشت میزنه توی صورتم و میره یا چرخش رو از عقب میکوبونه به پاهام برام صدبار ازین چیزها پیش اومده ولش کن من برم تلفنم رو عوض کردم شماره تو همون قبلیه؟
دانیلو: آره عوض نشده همونه
مارکو: بهت مسیج میدم شمارم رو ذخیره کن باهم در تماس باشیم آخر هفته بریم ویلای لب ساحلم توی شهر سانتوس موافقی؟ روبن هم میگم بیاد پول نوار قلب این یارو هم بگو چقدر میشه به منشی پرداخت کنم باشه؟
دانیلو: پول نوار قلب اون عشق فوتبال رو که خودم حساب میکنم ولی آخر هفته نمیتونم بیام باید برای سمینار برم شهر فورتالزا بعد از اینکه برگشتم برای ماه دیگه قرار میزاریم شمارت رو مسیج کن مارکو و اینکه یکمی به خودت استراحت بده رفیق قدیمی، برات آرزوی موفقیت میکنم
مارکو: باشه در تماس هستیم شاید این آخرین فصل باشه که بازی میکنم شاید برم کلاسهای مربیگری و یکمی ازین فضای هیجانی دور بشم تا اعصابم آروم بشه خیلی از دیدنت خوشحال شدم و از اینکه دیدم به آرزوهات رسیدی و در جامعه مفید هستی احساس خوبی دارم رفیق
(دانیلو و مارکو دست میدهند و مارکو از مطب خارج میشود و نور صحنه به تریج کم میشود.)
پایان نمایشنامه
پرده اول: “مشاجره در حیاط خانه”
• محل: محوطه حیاط و خانه دانیلو در یک محله فقیرنشین
• خلاصه:
دانیلو با توپ فوتبال تمرین میکند و دوستانش، “روبن” و “مارکو”، او را دست میاندازند. مادرش وارد میشود و حال جسمی بدش آشکار میشود. او از دانیلو میخواهد کار مناسبی پیدا کند و به خانواده کمک کند، اما دانیلو غرق در رویاهای فوتبالی است.
موضوعات:
• تلاش طنزآمیز دانیلو برای نشان دادن مهارتهای فوتبالیاش
• نگرانیهای مادر درباره آینده و وضع مالی خانواده
• فضای کمدی بین دانیلو و دوستانش
پرده دوم: “بحران بی پولی”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
حال مادر دانیلو بدتر شده و او برای پرداخت هزینه درمان با بحران روبروست. دوستانش ایدههای خندهداری پیشنهاد میدهند، مثل شرکت در مسابقات خیابانی و استفاده از میمون در زمین فوتبال و دانیلو گیج و مستاصل است.
موضوعات:
• طنز موقعیت در مواجهه با بحران مالی
• انتقاد اجتماعی از وضعیت اقتصادی و دسترسی ناعادلانه به خدمات درمانی
• علاقه و مسئولیت دانیلو نسبت به مادرش
پرده سوم: “ دردسرهای جدید”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
دوستان دانیلو از یک میمون برای ساخت ویدیو های تبلیغاتی استفاده کردند که صاحب اصلی حیوان از آنها شکایت میکند و پلیس وارد عمل میشود.
موضوعات:
• تضاد بین انسانیت و مادیگرایی
• موقعیتهای طنز بین دوستان دانیلو و پلیس
• اولین جرقههای تغییر در ذهن دانیلو
پرده چهارم: “تصمیم بزرگ”
• محل: مطب دکتر
• خلاصه:
مادر دانیلو بهبود پیدا کرده است و دانیلو حالا به ارزش انسانیت و نیکوکاری پی برده است. او تصمیم میگیرد فوتبال را کنار بگذارد و پزشکی بخواند. بحثهایی بین دانیلو و دوستانش بر سر ارزش واقعی زندگی شکل میگیرد.
موضوعات:
• تقابل بین ارزشهای شهرت و خدمت به انسانها
• کمدی و تضاد در گفتوگوهای دانیلو با دوستانش
• نگاه امیدوارانه به تغییر مسیر زندگی
پرده اول: “شروع مسابقه”
مکان: تالار بزرگ کاخ پادشاه
پادشاه هارولد اعلام میکند که یک مسابقه چیستانی برگزار خواهد شد. هر کس که بتواند چیستانی مطرح کند که هیچ کس نتواند به درستی جواب دهد، جایزهای کلان از پادشاه دریافت خواهد کرد.