عنوان فیلم: حقیقت در خون
فیلمنامه نویس: ژرفین
برگرفته از یک پرونده واقعی
پرسوناژها:
پدر – مرد ۳۵ تا ۴۰ ساله
آدمی آرام و مهربان، سختکوش، و دلبستهٔ فرزندش. در این داستان حضور مستقیم کمی دارد اما محور عاطفی ماجراست
نامادری – زن ۳۰ تا ۳۵ ساله
شخصیتی عصبی، خسته از زندگی، حسود نسبت به کودک. رفتارهایش از ابتدا نشاندهندهٔ انباشته شدن خشمی پنهان است
کودک – پسری ۵ ساله
معصوم، آرام، کمحرف. صدایش لطیف و حرکاتش کودکانه است. تمام رفتارهایش نشان از ترس و احتیاط دارد
دکتر – مرد ۵۰ تا ۶۰ ساله (با روپوش سفید)
با تجربه، دقیق، آرام ولی نگران سلامت کودک. درک بالا نسبت به نشانههای بالینی
بازپرس – مرد ۴۰ تا ۶۰ ساله (با لباس نظامی)
جدی، هوشمند، آرام و مسلط در بازجویی. انسان باتجربهای که زوایای پنهان داستان را کشف میکند
پرستار – زن ۲۰ تا ۳۰ ساله با روپوش سفید
پرستار - زن ۴۰ تا ۵۰ ساله با روپوش سفید
توضیح کوتاه فیلم:
روایت تراژدی تلخی که از دل یک حسادت پنهان و فروخوردن خشم در سکوت خانهای کوچک شکل میگیرد. مرگ کودک، باعث میشود تا پزشک مشکوک شود و با اطلاع به بازپرس پرونده را به مسیری هدایت میکند که پایانش اعترافی تکاندهنده توسط نامادری است.
سکانس ۱ – بیرونی – خیابان – عصر ساعات پایانی روز
لوکیشن: خیابان محلهای شلوغ، نزدیک یک سوپرمارکت. غروب رو به تاریکی است
نورپردازی: داخل سوپرمارکت نور سفید مهتابی از شیشه ویترین بیرون زده
صدا: همهمهی خیابان، بوق ماشین، صدای موتور، گاهبهگاه صدای رهگذران که میگذرند
پلان ۱- دوربین از بالای خیابان آرام پایین میآید و مادر و کودک وارد قاب میشوند.
– مادر (۳۰ تا ۳۵ ساله) با چهرهای اخمو، یک کیسه خرید در یک دست و در دست دیگر موبایل .
– کودک پنجساله با دو کیسه در دو دست، بهسختی قدم برمیدارد.
مادر (با صدای خسته و عصبانی): «مگه بهت نگفتم یه کم تندتر راه بیا. یالا ببینم. صد بار گفتم اینجوری راه نرو.»
کودک: (نفسنفس میزند، چیزی نمیگوید. فقط سرش پایین است و راه می رود و سعی میکند کیسه هایی که برای سنش وزنی سنگین دارد را حمل کند.)
پلان ۲ – دوربین از پهلو - حرکت دوربین آرام همراه با قدمهای آنها.
رفتار مادر: کمی جلوتر راه میرود و برمیگردد به کودک نگاه میکند و با لحنی عصبانی میگوید:
«اصلاً معلوم هست داری چیکار میکنی؟ چرا انقده لفتش میدی؟ تکون بخور»
رفتار کودک: در حال تلاش برای نگه داشتن کیسهها، که ناگهان یکی از کیسهها از دستش می افتد.
پلان ۳ – دوربین کمی زوم ملایم روی کودک که هنگام افتادن کیسه ها از دستش میوه ها روی زمین پخش شده است.
کودک (با صدای لرزان کمی سرش را بالا میاورد و میگوید): «ببخشید…»
پلان ۴ – چهره مادر سایه غروب نیمهسنگین روی صورتش.
رفتار مادر: چشمها را میچرخاند، با لحن تند:
«همین یه کارو بهت گفتم از صبح تا حالا انجام بدی! فقط همین یه کار! اونم نتونستی »
پلان ۵ – مادر و کودک در تصویر دوربین ثابت است. کودک خم میشود تا میوهها را جمع کند.
مادر: «ولش کن! خودم برمیدارم تو فقط وایسا اونور. اعصابمو خورد کردی امروز»
کودک بدون حرف میایستد و به زمین نگاه میکند.
پلان ۶ – دوربین در نمای نزدیک از دست های کودک
کودک در یک دستش کیسه ای هست که از دستش نیوفتاده و دست دیگرش که کیسه از دستش رها شده بوده و خالی است را به سمت دسته پلاستیکی کیسه میاورد و محکمتر دو دستی آنرا میگیرد و لرزش دستش دیده میشود
پلان ۷ – دوربین مادر را میگیرد وقتی بلند میشود
مادر میوهها را که داخل کیسه برگردانده از روی زمین برمیدارد و بلند میشود و خاک را از روی لباسش میتکاند و با لحنی تهدیدآمیز میگوید:
«برو ببینم راه بیوفت جلو. رسیدیم خونه تنبیهت میکنم کلی برنامه دارم برات فکر کردی تموم شد؟ میدونم باهات چیکار کنم»
پلان ۸ – دوربین پشت سرشان با فاصله کودک جلوتر آرام قدم برمیدارد و مادر کمی عقب تر. صدای قدمهای ناموزون کودک شنیده میشود هنوز حمل همان یک کیسه هم برای سنش زیاد است.
مادر(زیر لب غر میزند): «آخه چرا من باید بااین وضع سرکنم چرا باید با این احمق سر و کله بزنم»
کودک چیزی نمیگوید. فقط سرش پایین است و راه میرود مسعی میکند تا خانه بتواند یدون استراحت آن کیسه را حمل کند و زورش تمام نشود که دوباره کیسه از دستش بیوفتد و دوربین روی پاهای کوچک او در نور کمرنگ غروب محو میشود.
پلان ۹ – دوربین انتهای کوچه را نشان می دهد که پدر از سمت مخالف قاب نزدیک میشود.
پیراهن ساده و شلوار راحتی مثل بیژامه ، ته ریش چند روزه، چهرهای مهربان و خسته.
وقتی چشمش به کودک میافتد، به سرعت قدمهایش اضافه میکند و آهسته می دود تا به کودک برسد.
پلان۱۰ – هر سهنفره در قاب دوربین قرار دارد مادر و پدر و کودک
پدر جلوی کودک خم میشود، سریع کیسه را از دستش میگیرد.
پدر (با لبخند و مهربان دستی به سر کودک میکشد و میگوید): «سلام گلپسر الهی… چرا اینا رو گرفتی که بیاری؟ خسته میشی عزیزم.»
نامادری با اخمی بیحوصله: «کمک کنه بهتره نمیشه همش بشینه تو خونه بخوره و بخوابه و راحت باشه»
پدر سعی میکند تنش ایجاد نشود و در حالی که دست کودک را میگیرد که حالا کمی شادی و لبخند روی صورت کودک نشسته است به کودک میگوید:
«تو فعلاً فقط باید بچگی کنی. نه باربری»
کودک کمکم لبخند میزند.
مادر به پدر میگوید:«کجا بودی»
پدر جواب میدهد: «اومده بودم آشغالها رو بزارم بیرون»
پدر به پایین به کودک نگاه میکند و میپرسد:«گرسنهای عزیزم؟ بریم خونه یه شام خوشمزه بخوریم؟»
کودک جواب میدهد: «آره بابا…»
مادر زیر لب، آرام اما مملو از تنفر میگوید :«همهچیز باید اول ازین بچه سوال بشه»
پدر حرف را میشنود، اما سکوت میکند که نشانهای ظریف از تکرار این اختلافها است
پلان ۱۱ – ورودی خانه - آنها به در خانه میرسند. پدر کلید میاندازد و در را باز میکند.
دوربین از داخل خیابان فضای داخل بخش ورودی خانه را نشان با بازشدن درب نوری سفید سرد و بی روح به بیرون می تابد برخلاف خیابان که نوری قرمز و زرد رنگ و تا حدی انگار فضایی گرمتر داشت.
مادر و پدر و کودک وارد خانه میشوند.
پایان سکانس اول
سکانس ۲ – داخل خانه / اوایل شب
لوکیشن: خانهای نقلی و کوچک . نور سفید چراغ سقفی فضای کمی دلگیر ایجاد کرده. آشپزخانه و سالن در تصویر قابل مشاهدهاند. دیوارها کمی قدیمی است.
نورپردازی: منبع اصلی نور چراغ تکحبابی سفید بالای سالن. آشپزخانه با چراغ مهتابی روشن است سایههای تیز روی صورت مادر دیده میشود. نور از پشت سر کودک باعث میشود اطراف سرش سایه بیفتد و معصومیتش بیشتر دیده شود.
صدای محیط: صدای یخچال صدای ریزی از تیکتاک ساعت دیواری. سکوتی سنگین و خانهای که انگار نفس نمیکشد.
پلان ۱ – داخلی خانه – اوایل شب
نزدیک در خروجی پدر کفشهایش را میپوشد. پسر به سمت پدر می دود پدر خم میشود و کودک را بغل میکند. کودک با لحنی ملتمسانه میگوید:«بابا نرو دیگه فقط امشب رو نرو تو رو خدا»
پدر: « زود برمیگردم. اگه چیزی خواستی زنگ بزن، باشه؟»
کودک سر تکان میدهد و پدر او را میبوسد.
پلان ۲ – پدر نگاهی به مادر می اندازد
پدر میگوید: «مواظبش باش»
مادر سرد جواب میدهد: «باشه، باشه…»
پدر نگاه آخر را به پسرش میکند نگاهی پرمحبت و کمی نگران و دستی بر سر کودک میکشد و میرود و در را پشت سرش میبندد.
صدای بستهشدن در: «تق»
این صدا مثل نقطهٔ شروع فاجعه است.
پلان ۳ – تنهایی نامادری و کودک
در لحظهای که در بسته میشود، نور داخل خانه کمی سردتر میشود.
صدای محیط هم کمی بیروحتر میشود مادر برمیگردد، به کودک نگاه سردی میاندازد. تنش داستان رسماً از همین لحظه آغاز میشود.
دوربین ثابت است و بخشی از اتاق و آشپزخانه را نشان میدهد که مادر وارد قاب میشود. کیسههای خرید را با بیحوصلگی داخل آشپزخانه پرت میکند. کودک پشت سرش، آهسته وارد میشود و روی مبل می نشیند اما به محض اینکه مینشیند
مادر: (بدون اینکه برگردد و جایی را نشان دهد میگوید:) «بلندشو اون کیسه رو بذار اونجا»
کودک بدون اینکه چیزی بگوید کیسه را برمیدارد و در قسمت دیگر آشپزخانه میگذارد
مادر صدایش بلندتر از قبل میشود و به طرف دیگری که بچه رفته اشاره میکند و با عصبانیت میگوید: «نه نه… گفتم اونجا! چرا هرچی میگم برعکسشو میکنی؟»
کودک کیسه را برمیدارد و میگذارد گوشهٔ دیگر.
پلان ۴ – کودک (صدای مادر فقط شنیده میشود در تصویر نیست)
کمی لرزش طبیعی دوربین، حس استرس محیط را افزایش میدهد.
کودک با صدای آرام: «میتونم آب بخورم؟»
مادر (با سردی): «کار تو الان آب خوردنه؟ بیا کمک کن اینا رو جمع و جور کنم.»
کودک به سمت آشپزخانه میرود.
پلان ۵ – مادر در آشپزخانه
مادر در کابینت را محکم میبندد، صدای تقهٔ در کابیت در کل خانه میپیچد. چشمهایش گاهی سمت کودک میچرخد، گاهی عصبی لبهایش را به هم میفشارد چیزهایی نامفهوم زیرلب میگوید.
مادر با لحن خشنی میگوید: «اینقدر ناز نکن… یه کم بجنب ببینم سریع.»
کودک چیزی نمیگوید و فقط کاری را که مادر را بهش گفته را انجام میدهد.
پلان ۶ –دست مادر روی یخچال
نور سفید لامپ آشپزخانه از به در یخچال میخورد، و سطح فلزی آن را سرد و بیروح نشان میدهد.
مادر در یخچال را باز میکند. دستش ناگهان مکث میکند. قوطی قرصی بالای یخچال قرار دارد (در دید دوربین فقط شکل یک بسته دارویی دیده میشود، نام دارو خوانا نیست).
تصویر از صورت مادر به سمت بسته قرص و دوباره به صورت مادر
چشمانش یک لحظه از انسانیت خالی میشود و تصمیمی که شاید مدتها ته ذهنش بوده در یک لحظه فعال میشود.
پلان ۷ – مادر و کودک پشت میز ناهارخوری
مادر بسته قرص را در پشت خودش مخفی نگه داشته. کودک روی صندلی نشسته، خسته، منتظر.
کودک: «میتونم یه آبنبات بخورم؟»
مادر مکث میکند. نفس عمیقی میکشد. صدایش را نرم میکند اما نگاهش سرد است میگوید:
«آره… بیا. این خیلی شیرینه.»
دوربین یک حرکت سریع به سمت کودک و دوباره تمرکز روی دست مادر که چیزی از پشت بدنش بیرون میآورد. و قرصی کوچک را در دست کودک قرار میدهد. بیننده هیچ نام یا نوشتهای روی قرص نمیبیند فقط یک قرص است
کودک معصومانه نگاه میکند و میپرسد: «این آبنباته؟»
مادر با لحن ساختگی بصورتی مهربانانه که نه قبل از این از او دیده شده و نه بعد ازین صحنه دیگر وجود نخواد داشت با لبخندی مهربانانه میگوید: «آره عزیزم… سریع بخور.»
کودک با تردید قرص را در دهان میگذارد.
پلان ۸ – دوربین صورت کودک را نشان میدهد
با حرکت نور از بالا، سایههایی زیر چشم و بینی کودک ایجاد میشود.
کودک آرام قرص را میجود و قورت میدهد. صورتش کمی جمع میشود.
کودک میگوید: «مامان طعمش… یه کم… تلخه.»
تنها باری که در کل فیلم کودک به زن میگوید مادر همین بار است.
مادر زیر لب و سرد: «همینجوریه… بخور عزیزم مشکلی نیست.»
پلان ۹ – دوربین از صورت مادر
مادر پشتش را به کودک میکند، دستهایش میلرزد. چشمانش یک لحظه بسته میشود.
اما خودش را جمع میکند و سعی میکند که دوباره آرام میشود.
پلان ۱۰ – دوربین از نزدیک کودک را نشان میدهد چند دقیقه بعد
تکان خوردن دوربین یکبار به چو و راست بصورتی ناگهانی و سپس نشان دادن تصویر از کودک که کمی بیحال شده و سرش را روی میز قرار میدهد.
کودک آرام میگوید: «سرم… گیج میره…»
مادر فقط نگاه میکند؛ بدون واکنش.
پلان ۱۱ – زوم آهسته روی مادر نور آشپزخانه پشت سرش، هالهٔ سرد و بیروحی ایجاد کرده و با تغییر جهت نور هر لحظه قیافه مادر کریه و کریه تر میشود و کات به سیاهی.
پایان سکانس دوم
سکانس ۳ – انتقال کودک به بیمارستان / خارجی - شب
لوکیشن: بیرون خانه – داخل خودرو - خیابان – ورودی اورژانس بیمارستان
هوا تاریک است. چراغهای خیابان نورکمی دارد. صدای شهر در پس زمینه به صورتی دور است.
صداها: صدای ماشینها، صدای نفسهای تند مادر، صدای سرفههای خفیف و کوتاه کودک، وزش باد ملایم شبانه
پلان ۱ – بیرون خانه
دوربین همراه با دویدن مادر؛ لرزش طبیعی برای انتقال اضطراب.
مادر کودک نیمهبیحال را در آغوش گرفته و با عجله از خانه خارج میشود.
کودک با صدای ضعیف: « سرم… »
مادر با عجله و لحن عصبی: «ساکت… الان میریم بیمارستان.»
مادر بچه را در صندلی عقب ماشین میگذارد
پلان ۲ – داخل خودرو - شب
نور چراغ خیابان از شیشه جلو روی صورت مادر خطهای نوری متحرک ایجاد میکند. سایهها پیدرپی از روی صورتش عبور میکنند.
دوربین روی داشبورد ثابت، فقط لرزش ناشی از حرکت خودرو.
مادر پشت فرمان، چشمانش نگران اما نه از سر محبت بلکه نگرانی از فاش شدن واقعیت.
کودک در عقب بیحال شده و سرش به شیشه تکیه دارد.
صدای کودک آرام و شکسته: « سرم گیج میره همش . . خوابم میاد…»
مادر زیر لب: «الان… الان میرسیم… فقط… یکمی دیگه مونده.»
پلان ۳ – کودک روی صندلی عقب خودرو
تصویر کمی تار، نورهای خیابان کشیده میشوند. صدای نبض کودک در گوشش تندتر شده است و در صدای پس زمینه صدای تپش قلب خفیفی به گوش میرسد. مادر در آینه وسط دیده میشود؛ چهرهاش در تاریکی آمیخته با نور چراغها کاملا ترسناک به نظر میرسد.
کودک زمزمه میکند: «بابا کجاست…؟»
مادر لحظهای در آیینه کودک را نگاه میکند اما جوابی نمیدهد.
پلان ۴ – نمای بیرونی بیمارستان
تابلوی اورژانس با نور قرمز چشمکزن. نور سفید چراغها فضای سردی ایجاد کرده.
حرکت دوربین از سمت در ورودی بیمارستان وقتی ماشین وارد کادر میشود.
پلان ۵ – درب اورژانس
مادر با عجله کودک را در بغل گرفته و به سمت در میدود. سروصداهای بیمارستان به گوش میرسند صدای کارکنان، صدای ناله بیماران، صدای چرخ برانکاردها. پرستاری به سمت مادر میآید.
پرستار: «چی شده بچه؟»
مادر با صدای مضطرب (نه از روی عشق و محبت بلکه از ترس) میگوید: «نمیدونم! یک دفعه بیحال شد! داشت توی خونه غش میکرد سریع آوردمش…»
پرستار: «سریع بیارینش داخل!»
پلان ۶ – داخل اورژانس
دوربین از روبرو همراه با مادر که کودک را حمل میکند حرکت میکند. نور فلورسنت سفید و سرد، فضای بیمارستان را بیروح کرده.
کودک تقریباً بیهوش است. سرش روی شانه مادر آویزان است.
مادر با صدای بلند: «یکی کمک کنه!»
دو پرستار برانکارد میآورند و کودک را روی آن میگذارند.
پلان ۷ – صورت کودک روی برانکارد
نور سرد مستقیم از بالای اتاق اورژانس. کودک چشمهایش نیمهباز است. نمیتواند کلمات را کامل بگوید.
کودک: «بابام . . .رو.، میخوام…همش . . . خوابم… می…آ.»
و چشمهایش بسته میشوند.
پلان ۸ – دوربین روی صورت مادر
صدای بوق و آلارم لوازم پزشکی در پسزمینه قطع و وصل میشود.
مادر با اضطراب ساختگی دستهایش را بهم فشار میدهد،زیر لب میگوید:«تو رو خدا.. الان نمیر» (جالبه که خدا رو هم قسم میخوره و با کاری که کرده برای حمایت نقشه اش از خدا یاری میخواد)
اما نگاهش نه اشکی دارد نه تکان احساسی واقعی؛ فقط رفتارش پیامد ترس درونیش از لو رفتن است.
پرستار در حال هل دادن برانکارد: «خانم برید کنار! باید ببریمش توی بخش مراقبتهای ویژه»
مادر عقب میرود. دوربین روی چهره بیروح و نفرت انگیز او مکث میکند.
پلان ۹ – در اتاق بیمارستان که بسته میشود.
صدای برانکارد که دور میشود و مادر که تنها وسط راهرو ایستاده. نور سفید پشت سرش هالهٔ سردی ایجاد کرده.
دوربین به سمت تاریکی.
پایان سکانس ۳
سکانس ۴ – بیمارستان / اتاق معاینه / شب
لوکیشن: اتاق معاینهٔ اورژانس؛ دیوارهای سفید، یک تخت معاینه، چراغ بالاسری، مانیتور علائم حیاتی، میز کوچکی با ابزار پزشکی.
نور: چراغ سرد و تیز بالای تخت کودک. نورهای مهتابی سقف که سایههای تند روی صورت دکتر میاندازند. پشت سر مادر نور کمتری وجود دارد تا چهرهاش کمی در تاریکی باشد.
صداها: صدای بوق منقطع مانیتور، صدای پوشیدن دستکش و استفاده از لوازم پزشکی ، صدای رفتوآمد دوردست پرستارها و بیماران
پلان ۱ – اتاق معاینه
دوربین پشت مادر قرار دارد. مادر در آستانهٔ در ایستاده و به تخت نگاه میکند.
دکتر (۵۰ تا ۶۰ ساله، با چهرهای جدی) وارد قاب میشود.
پرستار برای دکتر توضیح کوتاهی میدهد: «بیهوشی و افت سطح هوشیاری… مادر میگه یک دفعه حالش بد شده.»
دکتر با صدای آرام اما جدی: «بذار یه نگاهی بندازم ببینیم.... برو کنار»
پلان ۲ –کودک روی تخت
چراغ بالاسری روی صورت کودک افتاده؛ پوستش رنگپریده شده است. دکتر چراغ پزشکی کوچک را بر چشم کودک میاندازد و کودک را معاینه میکند
دکتر زیر لب با لحنی که فقط خودش میشنود: «این… طبیعی نیست.»
پلان ۳ – تصویر دکتر
دوربین به آرام روی دکتر تمرکز دارد. چهرهٔ جدی با افکار و نگاه و بررسی دقیق.
دکتر گوشی پزشکی را میگذارد روی قفسه سینهٔ کودک. صدای نفس کودک نامنظم است.
دکتر به پرستار: «اکسیژن وصل کن. سریع.»
پرستار اکسیژن را وصل میکند.
پلان ۴ – دوربین به سمت دستان دکتر می رود
دکتر نبض کودک را میگیرد. بعد لولهٔ مخصوص نمونهبرداری را آماده میکند. سوزن وارد رگ کودک میشود اما بدون نمایش خشونت بصری، دوربین از راه دور فقط حرکت دست و ابزار.
دکتر: «نمونه خون بگیرید. فوری بفرستید آزمایشگاه.»
پرستار: «برای چی دکتر؟»
دکتر (مکث میکند): «میخوام مطمئن شم. یه چیزهایی مشکوکه.»
پلان ۵ – دوربین مادر را نشان میدهد که در آستانهٔ درب قرار دارد
نور پشت مادر کم است؛ سایههای صورتش عمیقتر دیده میشود. مادر دستانش را میمالد.
نگاه نگران اما نه عاطفی، بیشتر نگران «پیامد» ماجراست.
دکتر صدا میزند: «خانم… شما چیزی بهش دادید؟»
مادر بلافاصله، با عجله: «نه! نه آقا دکتر! فقط… شام خورد… یه کم هم خسته بود. همین.»
دکتر با دقت به او زل میزند؛ شاید از نگاهش حدس های میزند ولی قضاوتی نمیکند.
پلان ۶ – چهره دکتر
درحالیکه دوباره علائم حیاتی را چک میکند، با صدای آرام میگوید: «افت سطح هوشیاری به این سرعت… بدون ضربه… بدون تب… بیدلیل اتفاق نمیافته.»
دکتر سرش را به سمت پرستار خم میکند: «فشارش خیلی پایینه… خیلی.»
پلان ۷ – صورت مادر
چهرهٔ مادر بیروح، با لبهای فشرده. چشمهایش به سمت زمین است.
دکتر از پشت قاب: «خانم… مطمئنید چیزی نخورده؟ قرصی… دارویی…؟»
مادر با صدای لرزان اما «نمایشی»: «نه… به خدا نه… من… فقط یه لحظه حالش بد شد…»
پلان ۸ –پرستار که برگه آزمایش را به دکتر میدهد
پرستار: «دکتر جواب آزمایش اولیه خون رسید.»
دکتر برگه را میگیرد. چشمانش تنگ میشود. دو بار از بالا تا پایین برگه را مرور میکند.
صدای بوق مانیتور کمی سریعتر میشود.
دکتر زیر لب: «این… نمیتونه… خودش…»
سپس بلندتر و جدیتر: «این بچه متادون خورده.»
پلان ۹ – واکنش مادر
مادر یک قدم عقب میرود. صورتش منجمد. همه صداهای پس زمینه قطع میشود چند ثانیه فقط صدای نفس مادر بصورتی بیشتر از معمول به گوش میرسد.
دکتر میپرسه: «توی خونه قرص متادون دارید؟»
مادر سریع پاسخ میدهد:«نمیدونم نه فکر نکنم»
بعد کمی در ذهنش فکر میکند شاید پلیس به خانه آنها برای بررسی برود پس از چهارثانیه مکث سریع و حساب نشده جواب میدهد: «آهان آره فکر کنم داریم»
دکتر سوال میکند: «قرص ها رو کجا نگه میدارین»
مادر پاسخ میدهد:«بالای یخچال»
دکتر با قاطعیت: «کودک پنج ساله نمیتونه خودش متادون بخوره. یکی باید بهش داده باشه.»
مادر: «م… متادون؟ یعنی چی؟! نه… امکان نداره…»
دکتر: «باید گزارش کنم. و باید بازپرس بیاد.»
پلان ۱۰ – تصویری از بالای اتاق معاینه
کودک روی تخت، دکتر کنار او، مادر کنار در همه در نوری سفید و سرد.
صدا آرام میشود و تنها بوق مانیتور باقی میماند.
کات به سیاهی.
پایان سکانس ۴
سکانس ۵ – بیمارستان / اتاق گفتوگوی داخلی / شب
لوکیشن: اتاقی کوچک در بخش داخلی بیمارستان؛ یک میز فلزی، دو صندلی، یک چراغ مهتابی بالای سر. روی میز پرونده بیمار، لیوان چای نیمهخورده، خودکار، و چند برگه آزمایش.
نورپردازی: نور سرد مهتابی مستقیم از بالا، سایهٔ عمیق زیر چشمها ایجاد میکند. گوشههای اتاق کمی تاریکاند تا تمرکز روی دو شخصیت باشد. نور لرزان از راهرو از زیر در اتاق دیده میشود.
صداها: صدای بوق دوردست مانیتورهای پزشکی و صدای پاهای پرستارها در راهرو
پلان ۱ – درب اتاق
دوربین داخل اتاق است؛ در باز میشود و بازپرس (مرد ۵۰ –۶۰ ساله، جدی، آرام، با ته ریش سفید) وارد میشود. بازپرس: «دکتر… گفتید مورد اضطراریه.»
دکتر که پشت میز نشسته، بدون معطلی: «بفرمایید، بشینید لطفاً.»
پلان ۲ – دکتر
نور از بالا باعث میشود چهرهٔ دکتر خسته و نگرانتر دیده شود. دکتر پرونده را باز میکند و برگهٔ آزمایش را جلو میگذارد. دکتر: «کودک پنج ساله. بدون سابقهٔ بیماری. بدون ضربه. بدون تب و علائم عفونت. اما… میزان متادون در خونش چند برابر حد مجازه.» بازپرس آرام سر تکان میدهد.
پلان ۳ – دست بازپرس روی پرونده
دوربین از روی دست به سمت صورت بازپرس. بازپرس: «متادون؟ مطمئنید؟»
دکتر با قاطعیت: «کاملاً. جواب آزمایش قطعیه.»
پلان ۴ – نمای دو نفره دکتر و بازپرس
لحظهای سکوت. بازپرس کمی به عقب تکیه میدهد. صدای بوقی سه ثانیه ای در دوردست بیمارستان در پسزمینه شنیده میشود. بازپرس: «بچه چطور میتونه به متادون دسترسی داشته باشه؟»
دکتر جدی: «فکر نمیکنم بتونه. چون مادرش گفت متادون رو بالای یخچال نگه میدارن و قد این بچه به بالای یخچال نمیرسه ... مگر اینکه… کسی بهش داده باشه.»
بازپرس مکث میکند. چشمانش با اخمی ریز باریک میشود.
پلان ۵ – صورت دکتر
دکتر با صدای آهسته اما سنگین: «این بچه خودش نمیتونسته اون قرص رو برداره حرفهای مادرش ضد و نقیض بود بهتره که دربارش تحقیق کنید»
بازپرس با دقت گوش میدهد ودکتر ادامه میدهد: «از اون مهمتر زمانبندی علائمش دقیقاً با مصرف خوراکی قرص متادون هماهنگه.»
پلان ۶ – تصویر بازپرس
چراغ مهتابی بالای سر باعث میشود چهرهاش سر سخت تر و تحلیلگرایانه تردیده شود.
بازپرس: «مادرش چی گفته؟»
دکتر: «میگه نمیدونم فقط چند ساعت پیش حال بچه بد شده ومیگه هیچ دارویی نخورده.»
بازپرس: «حالتهای مادر طبیعی بود؟»
دکتر: «نه ... دقیق نمیدونم این تخصص شماست ولی بنظرم اضطرابش از نوع نگرانی های مادرانه نبود… بیشتر شبیه ترس از یه چیزی بود اشک و ناله ای هم نمیکرد که این بنظرم عجیب تر بود.»
بازپرس زیر لب: «همیشه اولین نشونه همینه.»
پلان ۷ – دوربین روی دست دکتر که برگه آزمایش را به جلو میکشد
دکتر آرام برگه را روی میز به سمت بازپرس میچرخاند.
دکتر: «این مدرک آزمایشگاهه. میزان متادون به حدیه که کاملاً خطرناک محسوب میشه»
بازپرس: «یعنی مادرش اینکار رو کرده…؟»
پلان ۸ – گفتگوی دکتر و پرستار
در اتاق بسته است از بیرون پرستار به در میکوبد و در را باز میکند و بدون اینکه در تصویر دیده شود و بدون ورود به اتاق. دوربین صورت دکتر را نشان میدهد از پشت میز میگوید:«بله چی شده؟»
پرستار میگوید:«دکتر متاسفانه بچه به دلیل سطح بالای متادون در خون فوت کرد» و در را میبندد
پلان ۹ – نمای دو نفره، کمی از پایین و دورتر
بازپرس از جایش بلند میشود. بازپرس: «باید با مادرش صحبت کنم. همین الان.»
دکتر: «توی راهرو نشسته به نظرم داره یکچیزی رو پنهون میکنه.»
پلان ۱۰ – خروج بازپرس
دوربین پشت سر بازپرس خروج او را دنبال میکند. وقتی در را باز میکند نور سرد و سفید راهرو ناگهان وارد اتاق میشود. صدای قدمهای بازپرس در راهرو میپیچد. دوربین آرام به سمت میز و برگه آزمایش که هنوز در آنجا باقی مانده میرود. روی برگه، اما بدون نمایش واضح، فقط شکل یک نمودار یا اعداد نامفهوم دیده میشود. کات به سیاهی.
پایان سکانس ۵
سکانس ۶ – بیمارستان / راهرو / شب
لوکیشن: راهروی بیمارستان؛ دیوارهای سفید، صندلیهای پلاستیکی کنار دیوار، کمی دورتر صدای دستگاهها و رفت وآمد شنیده میشود.
نورپردازی: نور اصلی: مهتابی سرد سقف، سایههای زیر چشمها وسایه های روی زمین بلند هستند.
صداها: صدای دوردست بوق و بیپ مانیتورها، صدای گاهبهگاه قدم پرستارها
پلان ۱ – نمای راهرو
دوربین در انتهای راهرو قرار دارد. بازپرس از سمتی دور وارد قاب میشود؛ قدمهایش سنگین و آرام
در انتهای دیگر راهرو، مادر روی صندلی نشسته، دستها را در هم گره کرده، نگاهش به روی زمین
پلان ۲ – مادر
مادر نفسهای کوتاه میکشد. دستانش را همش به یکدیگر میفشارد. چشمانش گاهی به درِ اتاق معاینه میچرخد.
پلان ۳ – بازپرس به سمت مادر حرکت میکند
صدای قدمهای بازپرس آهسته در راهرو میپیچد بازپرس با چهرهای آرام اما جدی، توقف میکند.
چند ثانیه فقط نگاهش روی مادر میماند. سکوت.
بازپرس: «خانم من بازپرس هستم و باید از شما چندتا سوال بپرسم.»
مادر لبش را میگزد، و سریع سرش را تکان میدهد و میگوید: «بله… بله بپرسید.»
پلان ۴ – نمای دو نفره مادر و بازپرس
نور سرد روی هر دوی آنها یکنواخت اما روی مادر کمی خشنتر دیده میشود.
بازپرس آرام مینشیند؛ با فاصله یک متری از مادر و ریز بینانه حرکاتش را زیرنظر میگرد
بازپرس می پرسد: «آخرین بار کی دیدید حالش خوب بود؟»
مادر با صدای لرزان: «همین… همین عصر. داشتیم غذا میخوردیم… یکدفعه… حالش بد شد.»
بازپرس: «غذا چی بود؟»
مادر: « پلو با مرغ….»
بازپرس به چشمهای مادر زُل میزند.
پلان ۵ – دوربین روی چهره مضطرب مادر
زوم بسیار آهسته. مادر نگاهش میلغزد. عرق روی پیشانیاش مینشیند.
پس از مدتی مکث بازپرس (آرام اما سنگین) میپرسد: «دارو چی؟ چیزی بهش دادید؟»
مادر بلافاصله: «نه… نه… اصلاً… من… نمیدونم چی شده…»
بازپرس یک لحظه سکوت میکند. چشمهایش باریک و تیزتر میشوند.
پلان ۶ – صورت بازپرس
نور یکنواخت، صورتش را کاملاً بیاحساس و تحلیلگر نشان میدهد.
بازپرس: «آزمایش خون… نشون میده بچه متادون مصرف کرده.»
سکوت کامل. صدای دوردست بیمارستان قطع میشود.
پلان ۷ –واکنش مادر
چشمان مادر گرد میشود. اما نه بهخاطر شوک بیشتر از ترس لو رفتن.
مادر: «متادون؟! امکان نداره! من… من از کجا بیارم متادون؟!»
بازپرس بهنرمی، بدون تغییر تُن: «شاید از روی یخچال؟»
مادر منجمد میشود. انگار میخواهد نفسش بند آید.
پلان ۸ – نمای دو نفره مادر و بازپرس
بازپرس: «بچه پنج ساله قدش نمیرسه چیزی از بالای یخچال برداره. مخصوصاً داروی خطرناک.»
مادر نمیتواند به چشمان او نگاه کند.
بازپرس ادامه میدهد: «پس اون قرص… از کجا وارد بدنش شده؟»
پاهای مادر میلرزد. مادر: «من… نمیدونم… شاید… شاید خودش… برداشته»
بازپرس محکم اما بدون عصبانیت: «خودش؟ با اون قد؟ با اون شرایط؟»
مادر سکوت میکند.
پلان ۹ – دهان بازپرس (فقط لبها)
بازپرس آرام: «خانم… الان به من اطلاع دادن که متاسفانه بچه به دلیل عوارض ناشی از دارو فوت کرد.»
پلان ۱۰ – دوربین روی دست های مادر
دستهایش شدیداً میلرزند. بند انگشتهایش انقدر دستش را فشار داده سفید شده.
مادر با صدایی بین زمزمه و نفس میگوید: «من… من فقط… نمیخواستم…»
بازپرس تیز گوش میدهد.
پلان ۱۱ – پایان محوطه و فضای بیمارستان
بازپرس آهسته بلند میشود.
بازپرس: «باید همراه من بیاید اداره پلیس. اونجا مفصل صحبت میکنیم و بقیه سوالاتم رو ازتون میپرسم.»
دوربین آرام روی صورت مادر که چشمهایش پر از وحشت. نور سرد بیمارستان رنگ پریدگی چهرهاش او را هراسان نشان میدهد.
بازپرس از قاب خارج میشود.
مادر تنها روی صندلی باقی میماند و سایهٔ او بلند روی زمین افتاده.
کات به سیاهی.
پایان سکانس ۶
سکانس ۷ – اتاق بازجویی / اداره آگاهی / شب
لوکیشن:اتاق بازجویی با دیوارها خاکستری روشن. یک میز فلزی وسط اتاق. دو صندلی روبهروی هم. یک چراغ سفید مایل به سرد بالای میز.
نورپردازی: نور اصلی از چراغ سقفی، متمرکز روی میز. اطراف اتاق نیمسایه. چهرهٔ مادر کمی رنگپریدهتر دیده میشود. قیافه بازپرس سنگینتر و موشکافانه تر
صدا: فقط صدای ساعت دیواری، سکوت
پلان ۱ – دوربین به سمت درِ اتاق
در با صدای خشک باز میشود. بازپرس وارد میشود.
مادر از قبل روی صندلی نشسته و دستهایش را در هم گره کرده
دوربین پشت مادر، بازپرس را دنبال میکند تا نشستن.
پلان ۲ – بازپرس
بازپرس روی صندلی مینشیند، بدون عجله. یک پوشهٔ ضخیم روی میز میگذارد.
نگاهش عمیق و بیاحساس است. بازپرس: «خب خانم… شروع میکنیم.»
مادر نفس کوتاهی میکشد.
پلان ۳ – بازپرس برگهها را مرتب میکند
حرکت دوربین روی دستها و برگهها
بازپرس: «میخواهم سؤالهام دقیق بپرسم. شما هم لطفا دقیق جواب بدید. موافقید؟»
مادر: «بله…»
بازپرس: «سؤال اول. امروز صبح حال بچه چطور بود؟»
مادر: «خوب… معمولی…»
بازپرس: «ساعت چند از خونه خارج شدید؟»
مادر: «حدود… سه… شاید سه و نیم.»
بازپرس: «قبلش غذا خورد؟»
مادر: «نه…»
بازپرس نگاه میکند؛ یادداشت میکند.
بازپرس: «دارویی چیزی بهش دادید؟»
مادر: «نه.»
بازپرس: «یعنی مطمئنی؟»
مادر (مکث): «آ… بله.»
بازپرس: « متادون از کجا وارد بدن بچه شده؟»
مادر فوری: «من… نمیدونم!»
بازپرس: «امروز داروخانه رفتید؟»
مادر: «نه.»
بازپرس: «متادون در خانه شما بوده؟»
مادر ساکت میشود.
بازپرس (تکرار آرام اما فشاردهنده): «بوده؟»
مادر: «نه… نمیدونم… شاید… شاید شوهرم…»
بازپرس: «شیشهٔ متادون روی یخچال شما پیدا شده. اینو قبول دارید؟»
مادر: «…»
بازپرس: «خانم… قبول دارید؟»
مادر: «بله… بود.»
بازپرس: « بچه چطور به شیشه رسیده؟»
مادر نگاهش میرود به زمین.
بازپرس: «قد بچه ۹۵ سانت. ارتفاع یخچال ۱۸۰ سانت. توضیح بدید.»
مادر هنوز جواب نمیدهد.
بازپرس: « شما اون شیشه رو آخرین بار کی استفاده کردید؟»
مادر: «چند وقت پیش… برای درد…»
بازپرس: « امروز شیشه پر بود یا خالی؟»
مادر: «نمیدونم…»
بازپرس زیر لب: «جالبه.»
کاغذهای جلویش را ورق میزند.
بازپرس: «چرا به پرستار گفتید بچه غذا خورده بوده؟»
مادر: «چون… چون فکر کردم… شاید…»
بازپرس: «چرا به دکتر نگفتید گمان میکنید دارویی خورده؟»
مادر: «نترسیدم! فقط… فقط شوکه شدم…»
بازپرس:« چرا هنگام آوردن بچه به بیمارستان هیچکس همراهتون نبود؟»
مادر: «شوهرم سر کار بود… کسی نبود…»
بازپرس آهسته تکیه میدهد.
پلان ۴ – چرخش ناگهانی بازپرس
بازپرس ناگهان جلو میآید، آرنجها روی میز.
بازپرس:« تو میخواستی بکشیش و اینکارم کردی چطور دلت اومد اون دستهای کوچک رو از لمس دنیا محروم کنی چطور دلت اومد اون پاهای کوچک رو از راه رفتن روی زمین محو کنی چطور واقعا تونستی؟ اگر اعتراف کنی با قاضی صحبت میکنم و سعی میکنم یک زندان با شرایط خوب برای دوران محکومیتت پیدا کنم تو دیگه حالا حالا ها مهمون زندان هستی ولی دست خودته که با اعترافت زندان بهتری بری پس بگو زودتر عذاب وجدانت هم کم میشه. . . منتظرم میشنوم»
بازپرس (محکم و آرام): «چرا بچه متادون خورده ؟»
مادر خشکش میزند. عرق سرد روی گیجگاه.
پلان ۵ – صورت مادر
نور سرد صورتش را بیجان نشان میدهد
مادر: «من… فقط… نمیخواستم…»
بازپرس: «نمیخواستی چی؟»
مادر: «نمیخواستم… اینطوری… بشه…»
بازپرس: «چی رو نمیخواستی؟»
اشک در چشمهای مادر جمع میشود.
پلان ۶ – سکوت پرمفهوم
بازپرس هیچ نمیگوید. فقط نگاهش میکند. سکوت…
فشار روانی سنگین.
پلان ۷ – نقطهٔ فروپاشی
مادر ناگهان سرش را میگیرد. اشک میچکد روی میز.
مادر: «خسته شدم… ازش خسته شده بودم… شوهرم هر چی محبت داشت… میرفت سمت اون…
من… انگار نامرئی شده بودم… کار و زحمت و خستگی هام دیده نمیشد دیگه طاقت نداشتم…»
بازپرس آرام: «پس چی کار کردی؟»
مادر میلرزد… چند ثانیه طولانی… و اشک می ریزد
و سپس جملهای که حقیقت ماجراست بیان میکند
مادر: «قرص… دادم بهش… آبنبات خواست… من… همون رو دادم… فکر نکردم… یا شاید… فکر کردم… ولی… میخواستم… دیگه نباشه…»
سکوت.
پلان ۸ – بازپرس برگه اعتراف را جلو میگذارد
بازپرس: «اعترافتون رو کامل بنویسید.»
مادر با دست لرزان خودکار را میگیرد. اشک روی برگه میچکد.
دوربین آرام بالا میآید… تا از بالا، او را در نور سرد و سنگین تنها نشان دهد.
پلان ۹ – کات به صفحهٔ سیاه
متن سفید روی پسزمینهٔ سیاه:
«دادگاه، پس از بررسی پرونده، مادر را به جرم قتل کودک، به حبس ابد محکوم نمود.»
چند ثانیه مکث تا متن کامل خوانده شود.
سیاهی کامل.
تیتراژ و پایان فیلم.