محل: محوطه حیاط و داخل خانه دانیلو در یک محله فقیرنشین سائو پائولو
زمان: اواخر بعدازظهر
کاراکترها:
1. دانیلو: جوانی 21 ساله، پرشور و بلندپرواز که رویای فوتبالیست شدن دارد.
2. روبن: دوست نزدیک دانیلو، بذلهگو و طعنهزن.
3. مارکو: دوست دیگر دانیلو، کمی سادهدل و خوشقلب.
4. ماریا: مادر دانیلو، زنی میانسال با صدایی آرام که درگیر بیماری است.
(صحنه با دانیلو شروع میشود که در حیاط کوچک خانه، با توپ فوتبال تمرین میکند. روبن و مارکو روی نیمکتی در کناری نشستهاند و با دستهایشان تخمه میشکنند.)
دانیلو: (درحالی که توپ را روی زانوهایش نگه میدارد) دیدین؟! اینم صدتا! میگین نمیتونم؟! برزیل به این استعداد نیاز داره، رفقا! یه روز همه شما با افتخار میگین که بهترین دوست “دانیلو بزرگ” بودین!
روبن: (میخندد) آره، آره! و وقتی برزیل جام جهانی رو برد، تو همچنان اینجا توی حیاط، کنار مرغ و خروس، تمرین میکنی.
مارکو: (جدی) روبن، یه کم احترام بذار! شاید دانیلو واقعا یه روز ستاره شد!
روبن: (طعنهآمیز) ستاره؟ خب، چرا که نه؟ شاید همون موقع من مربیش شدم. میدونی که توی فریاد زدن روی بازیکنها استادم!
دانیلو: (با جدیت) شما دوتا نمیفهمین. این فوتبال نیست که منو جذب میکنه، این… رویاهای بزرگه! فکر کنین! استادیوم پر از آدم، همه اسم منو فریاد میزنن، پول، شهرت، ماشینهای گرونقیمت…
ماریا: (از داخل خانه با صدای ضعیف) دانیلو؟! دانیلو، بیا تو پسرم!
دانیلو: (با عصبانیت توپ را کنار میاندازد) باز شروع شد.
روبن: (آهسته به مارکو) اون زن هنوز امید داره این پسرش کارمند بانک بشه!
مارکو: (به روبن میگوید) ساکت شو، روبن. بیا بریم.
(روبن و مارکو میروند. دانیلو با بیمیلی وارد خانه میشود. ماریا روی صندلی نشسته، یک دستمال دور دستش پیچیده و به سختی نفس میکشد.)
ماریا: (با لبخند) بیا اینجا، پسرم. میخواستم باهات حرف بزنم.
دانیلو: (با دستهای ضربدری روی سینه) مامان، میدونی که من باید تمرین کنم. وقت طلاست. نمیتونی این حرفها رو بذاری برای بعد؟
ماریا: (با نرمی) دانیلو، فوتبال خوبه، ولی زندگی فقط توپ و استادیوم نیست. ما پول اجاره رو به زور درمیاریم. من مریضم، و تو حتی فکر نمیکنی چطور باید کمک کنی.
دانیلو: (با بیحوصلگی) مامان، بهت گفتم! وقتی من فوتبالیست بشم، همه چی حل میشه. اون موقع دیگه کسی نمیگه پول نداریم.
ماریا: (با لحنی آرام اما جدی) پسرم، من به تو افتخار میکنم. اما باید به زندگی الان نگاه کنی. آرزوها برای آینده خوبه، اما امروز ما رو نجات نمیده.
دانیلو: (با لحن دفاعی) حالا میگی چی کار کنم؟ برم توی کافه ظرف بشورم؟ یا کنار خیابون بشینم میوه بفروشم؟
ماریا: (با سکوتی سنگین) شاید.
دانیلو: (شوکه) مامان، من نمیخوام مثل بقیه باشم. من میخوام کسی باشم که همه بهش افتخار کنن.
ماریا: (با لبخند تلخ) افتخار؟ پس، به جای توپ، فعلا اینو بگیر. (یک اسکناس مچالهشده به دانیلو میدهد) بریم دارو بخریم.
(دانیلو بدون حرف، اسکناس را نگاه میکند. سکوت سنگینی در فضا حاکم میشود. صدای خروسهای حیاط از دور شنیده میشود.)
ماریا: (آهسته) من فقط میخوام ببینم تو خوشحالی. فقط همین.
دانیلو: (ناگهان) مامان، صبر کن! چرا خودتو به زحمت میندازی؟
ماریا: (با لبخند) میخوام برم یه چایی دم کنم. چیزی نیست، عادت دارم.
دانیلو: (توپ را روی زمین میاندازد و بلند میشود) نه مامان، بشین! من برات چایی میریزم.
ماریا: (میخندد) تو؟ تو حتی بلد نیستی تخممرغ آبپز کنی! یه بار که گفتی برام چایی درست کنی، آشپزخونه رو دود گرفت. هنوز که هنوزِ بوی سوختگیاش از بین نرفته.
دانیلو: (با اخم ساختگی) اون فقط یه اتفاق بود، مامان! همه آشپزای معروف یه جایی شروع کردن. شاید فوتبالیست نشم، ولی یه روز آشپز معروفی میشم!
ماریا: (با خنده) خوبه. پس لطفاً اول یاد بگیر آب رو جوش بیاری، بعد رویاهای معروف شدن رو دنبال کن.
(دانیلو به آشپزخانه میرود. از پشت صحنه صدای او شنیده میشود که با خودش حرف میزند و یک آواز مسخره میخواند)
دانیلو: خب، چایی درست کردن که کار سختی نیست. یه کتری، آب، یه چای کیسهای… یا شایدم دو تا؟
(ناگهان صدای بلندی از آشپزخانه شنیده میشود.)
دانیلو: آخ! این چی بود؟
ماریا: (با نگرانی) چی شد؟!
دانیلو: (برمیگردد و دستش را تکان میدهد) هیچی! فقط این کتری لعنتی تصمیم گرفت به دستم حمله کنه! مامان، چرا این کتری اینقدر داغه؟!
ماریا: (با خنده) چون کارش همینه، پسرم! آب رو جوش میاره.
دانیلو: (زیر لب) معلومه که فوتبال خیلی کمخطرتره.
(ماریا میخندد. دانیلو دوباره به آشپزخانه میرود و بعد از مدتی با یک لیوان چای که لبریز شده و کف آن چکه میکند برمیگردد.)
دانیلو: (با افتخار) بفرما مامان! اولین چایی که دانیلو، ستاره آینده فوتبال برزیل، برای شما درست کرده!
ماریا: (به چای نگاه میکند) هوم… بوی خوبی میده. فقط… چرا نصف لیوان چای شده و نصفش کف؟
دانیلو: (مردد) خب، فکر کنم زیادی تکونش دادم. ولی بفرما، مامان! این یه هدیه خاصه.
ماریا: (چای را میچشد و لبخند میزند) بد نیست. حداقل خونه رو آتیش نزدی!
دانیلو: (با لبخند) دیدی؟ من دارم پیشرفت میکنم.
(روبن و مارکو دوباره وارد صحنه میشوند. این بار روبن یک جعبه پیتزا در دست دارد.)
روبن: (به دانیلو) دانیلو! چیکار میکنی؟
مارکو: (خیره به لیوان چای) شاید میخواد فوتبالیستِ “چایریز” بشه!
دانیلو: (با عصبانیت ساختگی) خیلی بامزهاید! بگین ببینم چی میخواین؟
روبن: خب، راستش تصمیم گرفتیم کمکت کنیم!
ماریا: (متعجب) کمک؟ شما دوتا؟ خدا به داد دانیلو برسه!
مارکو: نه، جدی میگم! ما یه ایده عالی داریم که تو رو به آرزوت میرسونه.
دانیلو: (مشکوک) چه ایدهای؟
روبن: مسابقه فوتبال خیابانی توی محله “سائو بندیتو”! جایزهش کلی پول نقده. با این پول میتونی هر چیزی بخری، حتی داروهای مامانت!
ماریا: (نگران) مسابقه خیابانی؟ دانیلو، نکن! این چیزا خطرناکه.
دانیلو: (با هیجان) مامان، این یه فرصت عالیه! فکر کن، من میتونم هم پول دربیارم، هم مهارتم رو نشون بدم.
ماریا: (به آرامی) ولی پسرم، این مسابقهها قانون ندارن. ممکنه آسیب ببینی.
روبن: (به دانیلو چشمک میزند) فقط اگه مثل لاکپشت بازی کنه!
مارکو: نگران نباش ماریا! ما مراقبش هستیم. ما که همیشه پشتش بودیم.
ماریا: (با لبخند تلخ) بله، شما همیشه “پشتش” بودین. مثل همون روز که توپش رو ترکوندین یا اونروز که هلش دادید توی رودخونه و نزدیک بود غرق بشه!
روبن: (زیر لب) اوه، اینم که هنوز یادشه!
دانیلو: (با اطمینان) مامان، قول میدم مواظب باشم. بذار حداقل یه بار امتحان کنم. شاید این، همون فرصتی باشه که منتظرش بودم.
(ماریا به دانیلو خیره میشود. سکوتی طولانی در فضا حاکم است.)
ماریا: (آهسته) فقط مواظب خودت باش، دانیلو.
دانیلو: (با لبخند) نگران نباش، مامان. من میبرم!
(نور صحنه کم میشود. صدای خنده روبن و مارکو و گفتوگوهای پراکنده در پسزمینه شنیده میشود. پرده بسته میشود.)
پایان پرده اول
پرده دوم: “بحران بی پولی”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
حال مادر دانیلو بدتر شده و او برای پرداخت هزینه درمان با بحران روبروست. دوستانش ایدههای خندهداری پیشنهاد میدهند، مثل شرکت در مسابقات خیابانی و استفاده از میمون در زمین فوتبال و دانیلو گیج و مستاصل است.
موضوعات:
• طنز موقعیت در مواجهه با بحران مالی
• انتقاد اجتماعی از وضعیت اقتصادی و دسترسی ناعادلانه به خدمات درمانی
• علاقه و مسئولیت دانیلو نسبت به مادرش
پرده سوم: “ دردسرهای جدید”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
دوستان دانیلو از یک میمون برای ساخت ویدیو های تبلیغاتی استفاده کردند که صاحب اصلی حیوان از آنها شکایت میکند و پلیس وارد عمل میشود.
موضوعات:
• تضاد بین انسانیت و مادیگرایی
• موقعیتهای طنز بین دوستان دانیلو و پلیس
• اولین جرقههای تغییر در ذهن دانیلو
پرده چهارم: “تصمیم بزرگ”
• محل: مطب دکتر
• خلاصه:
مادر دانیلو بهبود پیدا کرده است و دانیلو حالا به ارزش انسانیت و نیکوکاری پی برده است. او تصمیم میگیرد فوتبال را کنار بگذارد و پزشکی بخواند. بحثهایی بین دانیلو و دوستانش بر سر ارزش واقعی زندگی شکل میگیرد.
موضوعات:
• تقابل بین ارزشهای شهرت و خدمت به انسانها
• کمدی و تضاد در گفتوگوهای دانیلو با دوستانش
• نگاه امیدوارانه به تغییر مسیر زندگی
پرده پنجم: “پزشک یا فوتبالیست؟”
• محل: بیمارستان
• خلاصه:
سالها گذشته است. دانیلو تحصیلات پزشکی را تمام کرده و در بیمارستان مشغول طبابت است. یکی از دوستان قدیمی او یعنی مارکو که فوتبالیست معروفی شده، برای درمان به بیمارستان میآید و از زندگی خالی از معنا و مشکلات شهرت گلایه میکند. نمایش با طنزی تلخ درباره ارزشهای زندگی پایان مییابد.
موضوعات:
• تضاد میان زندگی پر زرق و برق و زندگی معنادار
• اهمیت خدمت به انسانیت
• نگاه انتقادی به فعالیت های پوچ مثل فوتبال در جامعه
پرده اول: “شروع مسابقه”
مکان: تالار بزرگ کاخ پادشاه
پادشاه هارولد اعلام میکند که یک مسابقه چیستانی برگزار خواهد شد. هر کس که بتواند چیستانی مطرح کند که هیچ کس نتواند به درستی جواب دهد، جایزهای کلان از پادشاه دریافت خواهد کرد.