عنوان داستان: خاطرات خیالی

 نویسنده: ژرفین



دوسالی از زندگی مشترک من و امیر می گذشت . بعد از اینکه رفیق و شریکش سرش را کلاه گذاشته بود. امیر دیگر ان آدم سابق نشد. بی خیالی و بی توجهی او نصب به همه چیز مخصوصا من  باعث شد بود، احساس تنهای کنم. به خودم و نوشته هایم پناه ببرم.  اصولا اهل گلایه نیستم. اما رفتارهای امیر امانم را بریده بود. چه باید می کردم که نکردم .مگر یک  مرد از همسرش چه می خواهد.من که باعث پ بانی ورشکستکی او نبودم.

به آینه نگاه کردم . با خودم گفتم( زشت نیستم مهربانم,   دوستش دارم ) پس چرا؟؟ مدام از خودم سوال می پرسم چه  خلعی در من هست.که اینگونه او را از من دوری می کند. شاید او کسی را دوست دارد. اما او را خیلی سال هست میشماسم امکان ندارد ..شب و روز با خودم  کلنجار می رفتم ولی فایده ای نداشت .تصمیم گرفتم   از تاری که دور خودم تندیده ام نجات پیدا کنم پا شدم برای شام قرمه سبزی درست کردم  .زمانی که هنوز ازدواج نکرده بودیم امیر خیلی قورمه سبزی دوست داشت. شام را آماده کردم منتظر امیر بودم.صدای ماشینش آمد سریع از جا بلندشدم و میز شام را آماده کردم .در باز شد امیر وارد خانه شد. چشمش به میز شام افتاد و بعد نگاهی به من کرد و گفت:(من غذا خوردم میروم بخوایم فردا خیلی کار دارم)  اشک در چشمانم جمع شده بود. همین طور که بشقاب ها را بر می داشتم اشک هایم روی میز می چکید و من کنترلی روی آن ها نداشتم . (چرا نپرسید شام چی داریم. اصلا کجا بود تا الان چرا شادی در چشمانش برق میزد) این افکار دیوانه میکرد.برق ها را خاموش کردم .رفتم به اتاق دیدم امیر پشت به من خوابیده آرام گفتم (خوابیده ای) حرفی نزد ولی من مطمئن بودم بیدار بود و خودش را به خواب زده بود .چند وقتی گذشت. من خودم را با کارهای روزمره سر گرم کردم . هر چند این روزها زود خسته میشودم .چند باری هم در باشگاه موقع تمرین خون دماغ شدم .هر چند خیلی برام مهم نبود .تا اینکه یک روز که از خرید بر می گشتم از شدت ضعف زیاد روزی زمین افتادم .خانمی که از کنار خیابان رد می شد به سمت من دوید و کمکم کرد تا از جا بلند شوم .وقتی رسیدم خانه امیر بر خلاف همیشه زود تر از من رسیده بود.  بدون اینکه به من توجه کند با تلفن حرف میزد.من وسایلی که خریدم بود در آشپزخانه روی میز گذلشتم .اول چای دم کردم .با خودم گفتم بهترین فرصت است بشینم و با امیر صحبت کنم. دو تا استکان چای ریختم ظرف شیر ینی را کنار استکان ها گذاشتم. سینی چای،را روی میز گذاشتم و کنار امیر نشستم .امیر تلفنش تمام شده بود ولی داشت با گوشی اش بازی میکرد. با خودم گفتم الان وقت آن رسیده که با او صحبت کنم. استکان چای را جلو امیر گذاشتم و گفتم.(همان شیرینی که دوست داری را گرفتم تا با چای بخوری)امیر نگاهی به من کرد و گفت:(مرسی عزیزم) خوشحال شدم باب گفتگو باز شده بود.چای را برداشتم و رو به امیر گفتم.(چه خبرا از کارت همه چی خوبه )امیر بدونه اینکه حرفی بزند سرش را تکان داد و یک قلپ از چای خورد. من بشقاب شیرینی را به سمت او گرفتم و گفتم.( حالا یک دانه شیرینی بخور)  همان موقع گوشیش زنگ خورد. از جایش بلند شد‌ . پایش خوردبه ظرف شیرینی و همه شیرینی ها روی زمین ریخت . امیر ارام گفت :( ببخشید ) گوشیش را جواب داد.من سریع شیرینی ها را جمع کردم و به آشپزخانه بردم.به کابینت تکه دادم .اشک هایم روی پاهایم می‌چکید. همین طور که سرم پایین بود دیدم خون قطره قطره همراه اشک هایم به زمین می‌چکد. سرم را بالا آوردم تا خون دماغم بند بیاید این روزها خستگی و خون دماغ های پیاپی خسته ام کرده بود.ناهار را آماده کردم. امیر را صدا زدم.(عزیزم ناهار آماده است)امیر روی صندلی کنار دیوار نشست. همین طور که بشقابش را داد به من برایش برنج بریزم  به او گفتم.(چند وقتی است ،خیلی زود خسته میشوم و زود به زود خون دماغ  می شوم)

امیر بشقاب را از من گرفت و گفت:(برو دکتر احتمالا گرما زده شدی) شروع کرد به غذا خوردن خواستم حرف بزنم که گوشیش زنگ خورد.بشقاب غذا را برداشت و رفت توی پزیرایی تا با گوشی حرف بزند.نمی دانم چه کسی هست که مدام این روزها با او صحبت می کند و تا گوشی زنگ میخورد برقی در چشمانش نمایان می شود.  من اتیر را می شناسم اهل خیانت نیست .هر چند دیگر به چیزی،اعتماد ندارم.آن روز هم گذشت. من روز به روز ضعیف تر می شدم و بدن درد هایم با مسکن آرام نمی شد. بعد از سه هفته دوباره از امیر خواستم من را دکتر ببرد. امیر بی تفاوت گفت:(خودت برو حتما نباید من باشم ) بلند شد و رفت توی اتاق ودر را بست.بی تفاوتی هایش آزارم می داد.ولی حرفی نمی زدم .صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم به دکتر بروم . به چند تا مطب زنگ زدم تا اینکه از یکی از آن ها برای امروز نوبت گرفتم.منشی گفت :(عصر ساعت سه مطب باشید)  تلفن را قط کردم و مشغول کارهایم شدم . ساعت دو راه افتادم تا سر ساعت سه مطب باشم.

بعد از یک ساعت معطلی منشی اسم من را صدا کرد.( رها رضایی ) گفتم بله گفت:(پرونده داری ،سابق بیماری چیزی) گفتم.(نه اولین بار هست که اینجا می آیم)منشی گفت:(بسیار خوب، برو داخل)وارد اتاق شدم .جلو پنجره یک گلدان بزرگ بود .میز دکتر دقیقا زیر پنجره بود.دکتر مردی تقریبا پنجاه ساله بود، با موهای جو گندم و چشمانی که پشت عینک قهوه ای به نظر می آمد.سلام کردم . دکتر نگاهی به من کرد و گفت:(بشین دخترم راحت باش از شرح حال خودت برایم بگو) صدای دکتر آرام بود .احساس خوبی به من داد نشستم روی صندلی که روبروی میز دکتر بود، شرح حال خود را گفتم از درد های که وقت و بی وقت سراغم می آمد از خون دماغ های مدام و پشت سرهم گفتم.دکتر گفت:(من برات آزمایش و ام ار ای می نویسم حتما بعد از گرفتن جواب بیار تا من ببینم،الان هم یه قرص بهت میدهم تا درد هایت کمتر شود) بعد از گرفتن نسخه  از اتاق خارج شدم .با خودم فکر می کردم( یعنی چه مرگم شده است‌.رفتار های امیر از یک طرف درد و مرض خودم نیز از طرف دیگر اعصابم را به هم میریخت)

شب سر میز شام به امیر گفتم.(دکتر برایم آزمایش و ام ار ای نوشته است من را فردا به آزمایشگاه می بری)امیر گفت :(صبح خیلی کار دارم خودت برو هر چند این کارا الکی دکترا فقط خرج می تراشند) از صندلی بلند شد و سمت اتاق رفت حتی ظرف های شام را توی سینگ ظرفشویی نگذاشت .چقدر احساس تنهایی میکنم.من هم بدون آنکه کار انجام دهم رفتم و خوابیدم.صبح که بیدار شدم .رفتم آزمایشگاه و بعد از دادن آزمایش به مرکز تصویر برداری رفتم تا ام ار ای را انجام دهم. حدودای ساعت دوازده کارم تمام شد .سر راه کمی خرید کردم و به خانه برگشتم. چند روز بعد جواب آزمایش و ام ار ای من آماده شده بود. به امیر گفتم بگیر و طبق معمول کار داشت .خودم جواب آزمایشگاه و ام ار ای را گرفتم. تا عصری پیش دکتر ببرم.بعد از ظهر ساعت چهار وقت داشتم سریع کار هایم را تمام کردم تا سر وقت به دکتر برسم. نوبتم شد پرونده خود را از منشی گرفتم .وارد اتاق دکتر شدم پرونده و جواب آزمایشگاه و ام ار ای را روی میز دکتر گذاشتم.دکتر نگاهی کرد و گفت:(بشین دخترم ببینم چی برای من آوردی ) چند بار آزمایش ‌و ام ار ای من را خواند . از من چند سوال پرسید و بعد گفت :(یک آزمایش جدید باید بدی همین آزمایشگاه پایین مطب اورژانسی یک ساعته آماده می شود برو جواب شو برایم  بیاور)من بدون اینکه سوال کنم نسخه را برداشتم و رفتم طبقه پایین آزمایشگاه شلوغ نبود زودی نوبتم شد. جواب آزمایش سر یک ساعت آماده شده جواب را گرفتم و پیش دکتر بردم. دکتر با دیدن آزمایش رنگ چهره اش عوض شد.رو به من کرد و گفت:(همراه نداری ،همسرت یا دوستی )گفتم.( نه تنها آمده ام )

دکتر سرش را پایین انداخت. گفت:( دخترم مریضی تو خیلی پیشرفت کرده چطوره متوجه نشده بودی ) به دکتر نگاهی کردم و گفتم.(من فکر میکردم یه خون دماغ ساده است و بدم درد هایم هم از خستگی زیاد است. الان من چه مریضی دارم) دکتر کمی مکث کرد و گفت:(سرطان خون خیلی هم پیشرفت کرده باید از همین امروز درمانت را شروع کنی من بهت یه نامه میدهم جهت بستری شدم در بیمارستان)از یک جای به بعد دیگر صدای دکتر را نمی شنیدم .از مطب که خارج شدم چند ساعتی در خیابان ها چرخیدم و بی هدف راه می رفتم. وقتی به خانه رسیدم ساعت نه شب شده بود . امیر زودتر از من رسیده بود. تا چشمش به من افتاد گفت:(کجا بودی شام هم که نزاشتی چی بخوریم)من نگاهی به او کردم و گفتم.( خسته ام می روم بخوابم خودت یک چیزی بخور)امیر بدون اینکه  درباره دکتر سوال کند گفت:(باشه برو بخواب من یک چیزی میخورم در ضمن امشب فوتبال دارد در اتاق را ببند صدایش بیدارت نکند ) رفتم توی اتاق  در را بستم.  خودم را توی آینه دیدم  با خودم گفتم .(این هم از زندگی تو رها خانم به ته خط رسیدی بدون اآنکه زندگی کرده باشی هم چی تمام شد و زدم زیر گریه انقدر صدای تلویزیون زیاد بود که امیر اصلا متوجه گریه های من نشد) چند روزی گذشت .من با مسکن های که دکتر داده بود .خودم را سر پا نگه داشته بودم . تصمیم گرفتم این چند ماه باقی مانده را برای خودم زندگی کنم . دفتری خریدم و تمام خاطراتی که دوست داشتم برای اتفاق بیافتد را نوشتم و اسمش را گذاشتم خاطرات خیالی . روز ها از پس هم می گذشت و من ضعیف تر می شدم . خیلی دوست داشتم به امیر بگویم که چند وقتی بیشتر زنده نیستم ولی هر بار که می خواستم بگویم او طوری رفتار می کرد که من را پشیمان کند. برای همین بی خیال شدم با خودم گفتم ( چه بگویم و چه نگویم من که میمیرم بهتر است حرفی نزنم برای او که فرقی ندارد ) بعد از چند هفته  که گذشت .یک روز  امیر  سر میز صبحانه گفت:(رنگ و روت پریده  برو دکتر  انگار حالت خوب نیست) گفتم .( نه حالم از همیشه بهتر است ) امیر شانه هایش را بالا انداخت و گفت:( خودت می دونی ولی به نظر من دکتر برو ) امیر رفت سر کار و من دوباره تنها شدم .

هر روز که خاطره می نوشتم با خودم می گفتم .( رها این آخرین خاطره تو هست) یک روز که امیر از سر کار امد دید روی میز به جای سفره ناهار فقط دفترچه ای است که روی آن نوشته خاطرات خیالی (رها)