عنوان داستان: صفحه نقاشی و آخرین چراغ
نویسنده: ژرفین
من در یک خانوادهی چهار نفره، در یکی از محلههای قدیمی شهر زندگی میکنم. با چند تا از دوستانم یک گروه داریم؛ کارمان نقاشی دیواری است. نقاشی کشیدن حالم را خوب میکند، مخصوصاً وقتی صفحهی نقاشی به پهنای یک دیوار باشد
خانهی ما در انتهای کوچهای قدیمی است. راستش را بخواهید، من همیشه فکر میکردم کی قرار است از دست این محلهی قدیمی و این کوچهی داغان راحت شویم؟ همهی خانههای این محله قدیمیاند، دیوارهای کوچه پر از ترک است و رنگ درها پریده. انگار سالهاست این محله و کوچههایش فراموش شدهاند
وسط کوچه یک بقالی هست و تقریباً جلوی هر خانه یک درخت یا بوتهی گل دیده میشود. چهار تیر چراغ برق هم لابهلای درختان ایستادهاند که سالهاست دو تا از آنها خاموشاند. چند بار برای تعمیرشان آمدند، اما گویا درستشدنی نبودند. با این حال، دو چراغ دیگر وفادار مانده بودند و همیشه روشن بودند
چند روز پیش که باران آمد، یکی از چراغها سوخت. فقط یکی باقی مانده بود که شبها سوسو میزد. من با همان یک چراغ هم خیالم راحت بود؛ لااقل جلوی پاهایم را میدیدم
یک شب که من و پدرم از خرید برمیگشتیم، دیدیم کوچه در ظلمات کامل فرو رفته است
یکی از همسایهها که از آنجا رد میشد، با ما احوالپرسی کرد و گفت
— علیآقا، من که از خانه آمدم بیرون، چراغ کوچه چند چشمک فریبنده زد و خاموش شد
همانطور که داشت توضیح میداد، با خودم فکر میکردم
«هیچ چیز در این محله غافلگیرم نمیکند»
هرچند اشتباه میکردم
از همسایه خداحافظی کردیم و به بقالی رسیدیم. زیر نور نیمهجان مغازه، سه نفر از همسایهها جمع شده بودند
آقا رضا، صاحب بقالی؛ پیرمردی که همیشه انگار با دنیا سر لج داشت
مریمخانم، زن جوانی که هر جملهاش با آرامش همراه بود
و شهاب، همان پسری که آنقدر شوخی میکند که آدم گاهی یادش میرود میتواند جدی هم حرف بزند
وقتی رسیدیم، آقا رضا با صدای بلند گفت
— نگاه کن علیآقا! اینم از کوچهمون! صد بار گفتم، اگه تو تاریکی هم بمیریم براشون مهم نیست. این کوچه یه جورایی ترسناک شده. حالا که چراغ نداره بدتر هم شده. قبلی که سوخت، خودم رفتم شهرداری. گفتن به ما ربطی نداره، برید اداره برق! همیشه یه جای کارشون میلنگه. فقط پاس دادن بلدن
لحنش طوری بود که انگار دنیا به او بدهکار است
مریمخانم آرام گفت
— آقا رضا، حالا تاریک شده که شده. فردا زنگ میزنیم اداره برق، درستش میکنن. دنیا که آخر نشد
شهاب پوزخند زد
— آره… فقط امیدوارم تا فردا دلهدزدهای خیابون بغلی نریزن اینجا. تو تاریکی که معلوم نیست کی به کیه
پدر دستش را بالا گرفت تا حرفشان را قطع کند
— دوباره شروع کردید؟ فقط یک چراغ خاموش شده. اتفاق خاصی نیفتاده
من پشت پدر ایستادم و سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم
شهاب رو به من کرد
— امیرخان، تو حرفی نداری؟
خواستم جوابش را بدهم که همان لحظه صدای خشخش عجیبی از ته کوچه بلند شد؛ انگار چیزی، یا کسی، لابهلای شاخههای خشک تکان میخورد
به پدر نزدیکتر شدم. نور مغازه آنقدر نمیرسید که ببینیم چه خبر است
آقا رضا زیر لب غر زد
— گفتم بهتون… گفتم تو این کوچه جن هست
مریمخانم عقب رفت
— یعنی چی آقا رضا؟ جن چی؟
صدایش لرزش کوچکی داشت
آقا رضا کمر شلوارش را صاف کرد و گفت
— جن دیگه، دخترجان
شهاب سرفهای کرد. شیطنت همیشگی صدایش کمرنگ شده بود
— اگه شوخیه… اصلاً بامزه نیست، خب؟
نمیدانم چرا، اما همیشه در اینجور مواقع احساس مسئولیت میکنم. چند قدم جلو رفتم. پدرم گفت
— نرو پسرجان، معلوم نیست اونجا چی باشه
اما خودش و شهاب و آقا رضا و مریمخانم هم پشت سرم راه افتادند. خیالم کمی راحت شد و قدمهایم را محکمتر برداشتم
تاریکی مثل پارچهای ضخیم جلوی صورتم آویزان بود. یک لحظه فکر کردم شاید یک گربه است، شاید یک کیسهی زباله… شاید هر چیزی غیر از آنچه بعدش دیدیم
صدای آهستهای آمد. چیزی شبیه نجوا
— کمک… کمک
شهاب نفسش را حبس کرد
مریمخانم دستش را روی دهانش گذاشت
و آقا رضا حتی غر زدن را هم فراموش کرده بود
جلوتر رفتم، تا جایی که سایهها کمی کنار رفتند. آنجا، کنار دیوار، حاجیهخانم، پیرزن همسایه، روی زمین افتاده بود
سریع دویدیم طرفش. مریمخانم اولین کسی بود که خم شد و دست پیرزن را گرفت
— وای خدا… حاجیهخانم! چی شد؟ چرا تنها بیرون بودید؟
پیرزن با صدایی لرزان و به سختی گفت
— کوچه تاریک بود… جایی رو ندیدم… پام گیر کرد… افتادم
آقا رضا زانو زد؛ صحنهای که شاید یک در هزار اتفاق میافتاد. با صدایی آرام گفت
ای خدا… زن، چرا تنها راه افتادی تو تاریکی؟
شهاب رو به من گفت
امیر، گوشیم همراهم نیست… سریع زنگ بزن اروژانش
تازه یادم افتاد گوشی همراهم را دارم. رو به شهاب گفتم
«عقل کل ما چرا چراغقوهی گوشی را روشن نکردیم تا بهتر ببینیم؟»
شهاب با دستش سرش را خاراند و چیزی نگفت
آقا رضا نگاهی به من و شهاب کرد و گفت
«من که حواسم نبود، شماها چرا؟ یادتون نبود؟»
شهاب گفت: «ولش کن پسر، شماره رو بگیر»
یک چشمم به چراغ خاموش بود و چشم دیگرم به صفحهی موبایل. نبودن آن چراغ ذهنم را درگیر کرده بود. بعد از اینکه اورژانس رسید و اوضاع کمی آرام شد، به بقیه نگاه کردم؛ به چهرههای نگرانشان، به کوچهی تاریک و به چراغی که تازه فهمیده بودم نبودنش چقدر میتواند مهم باشد
آقا رضا با لحنی که کمتر از همیشه تند بود گفت
«فردا خودم زنگ میزنم اداره برق. نمیخوام یه بار دیگه همچین چیزی ببینم»
مریم خانم لبخند کمرنگی زد و گفت
«یه چراغ کوچیک چقدر کوچه رو روشن میکرد»
شهاب آهی کشید و گفت
«اگه این چراغ زبون داشت، الان میگفت: بالاخره فهمیدید کوچهی داغونتون بدون من چقدر ترسناکه»
پدر گفت
«خدا رو شکر به خیر گذشت، ولی باید فکری به حال این اوضاع کنیم»
آقا رضا نگاهی به پدر کرد و گفت
«مثلاً چه فکری باید بکنیم؟ مگه همه پول دارن که خونههاشونو بازسازی کنن؟ اون وقت کوچه هم نو میشه؟ یا باید همینجا بمونیم تا جون از تنمون دربیاد؟»
شهاب زد روی شانهی آقا رضا و گفت
«پاشو پیرمرد! دو دقیقه غر نزدی گفتیم حالت خرابه؛ نه، مثل اینکه حالت خوب شد»
آقا رضا دست شهاب را از روی شانهاش برداشت و گفت
«خوش به حالت، زندگی رو به خودت راحت گرفتی»
بحث بین شهاب و آقا رضا داشت بالا میگرفت که پدر گفت
«همسایههای محترم، تمومش کنید. فردا هر کدوم از ما زنگ میزنیم اداره برق. اینطوری میفهمن موضوع جدیه و زودتر میان»
بعد از خداحافظی، همه به خانههایمان رفتیم. اما قبل از رفتن، من دوباره به همان چراغ نگاه کردم و با خودم گفتم شاید وقتش رسیده کاری بکنم. درست است که کوچهی ما دیوارهای ترکخورده دارد، خانهها قدیمیاند و در این اوضاع کسی پول بازسازی ندارد، اما نمیشود دست روی دست گذاشت
فردای همان روز با بچهها تماس گرفتم؛ همان بچههایی که با هم برای شهرداری نقاشی دیواری میکشیدیم. گفتم
«دوست دارید یک کار متفاوت انجام بدهیم؟»
همه قبول کردند
ظرف یک هفته ترکهای دیوار را ترمیم کردیم. بعد تمام دیوارها و درها را رنگ روشن زدیم و بچهها روی دیوارها هنرشان را نشان دادند. حالا حتی با نور کم هم کوچه خیلی روشنتر از قبل شده بود
همسایهها هم راضی بودند و از دوستانم خیلی تشکر کردند. آقا رضا و چند نفر از همسایهها برای قدردانی دستمزد بچهها را پرداخت کردند. هرچند بچهها دلی کار کرده بودند، اما همین کار همسایهها خستگی را از تنشان بیرون آورد
آن روز فهمیدم همانقدر که یک کوچه یا محله به نور نیاز دارد، به همدلی بین همسایهها هم احتیاج دارد
ژرفین