محل: خانه دانیلو و ماریا
زمان: یک هفته بعد از پرده دوم، عصر
کاراکترها:
1. دانیلو: جوانی با انگیزه برای تبدیل شدن به فوتبالیست
2. ماریا: مادر بیمار دانیلو که نگران وضعیت مالی خانواده است
3. روبن: دوست دانیلو که همیشه ایدههای عجیب و غریب دارد
4. مارکو: دوست دیگر دانیلو که اغلب همراه روبن به کارهای پرخطر میرود
5. رودریگو: همسایه مسن و فیلسوف محله
6. آقای لئوناردو: مرد ثروتمند محله که میمون را به مارکو و روبن قرض داده است
7. پلیس: مأمور پلیس که به دنبال میمون است
(صحنه آغاز میشود. دانیلو و ماریا در خانه نشستهاند. دانیلو در حال ورق زدن یک مجله فوتبالی است، اما ذهنش جای دیگری است. ماریا به شدت بیمار است و در تخت خواب دراز کشیده است. صدای سرفههای ماریا فضا را پر کرده است.)
ماریا: (با صدای ضعیف) پسرم، دیگه نمیتونم. داروها تاثیری ندارن. به جای اینکه وقتت رو صرف فوتبال کنی، باید یه کاری برای من بکنی.
دانیلو: (نگران) مامان، همه چیز درست میشه. قول میدم که برای بازیهایم، یک تیم پیدا میکنم و پول داروهاتو زود زود میارم.
ماریا: (نگران) دانیلو، قولهای تو… هیچ وقت به واقعیت تبدیل نمیشن. باید برای واقعیتهای دیگه آماده باشی.
دانیلو: (سکوت میکند و به توپ نگاه میکند) شاید حق با تو باشه… اما هنوز امید دارم.
(در همین لحظه، روبن و مارکو وارد میشوند. روبن با خوشحالی و هیجان در حالی که میمون در آغوشش است وارد میشود.)
روبن: (با صدای بلند) دانیلو! ماریا! اینو ببینین! روبیو موفق شد! باورتون میشه؟
مارکو: (با هیجان) این میمون الان معروف شده، و میدونید چی میشه؟ ما الان پولداریم!
دانیلو: (با تعجب) چی؟ روبیو معروف شده؟
روبن: (با لبخند بزرگ) بله! یه ویدیو از روبیو گذاشتیم توی اینستاگرام! همه دنیا دارن میبیننش!
مارکو: (با هیجان) این میمون همه رو شوکه کرده! ما الان یه ستاره داریم!
دانیلو: (ناراحت) یعنی میخواهید از روبیو بعنوان یک هنرپیشه استفاده کنید؟
روبن: (بیخیال) چرا که نه تا همین الآن هم کلی پیشنهاد مالی گرفتیم!
ماریا: (با طعنه) خوب، پس حتماً با این پیشنهادات میتونید داروهای من رو بخرید!
روبن: (با لبخند) بله، کاملاً! البته هنوز کامل موفق نشدیم. نیاز داریم یه مرحله بیشتر جلو بریم.
دانیلو: (با تردید) خب، این یعنی چی؟ میخواهید برای روبیو چیزی بگیرید؟ یا فقط به فکر پول خودتونید؟
مارکو: (با عصبانیت) دانیلو، این یه فرصت بزرگه! در حالی که تو هنوز توی رویاهات فکر میکنی میخواهی به تیم فوتبال سائوپائولو برسی، ما داریم پول در میاریم!
دانیلو: (با شدت) این کار خیلی عجیب به نظر میرسه! این که میمون رو نمایش بدیم و ازش پول دربیاریم، بیشتر شبیه یک حقه است یا یک سیرک!
روبن: (با آرامش) این که کار شرکتی و دولتی با بیمه و بازنشستگی نیست، دانیلو. این یه بیزینسه. روبیو یکی از باهوشترین حیواناتیست که من دیدم. (با نیشخند)حتی از تو هم باهوش تره دانیلو بهتره بهفی که روبیو داره برای ما پول میاره!
ماریا: (به آرامی) خب، این پولها میتونن نجاتم بدن، پس شاید خدا با فرستادن این میمون میخواد دیگه مشکلات مارو حل کنه
دانیلو: (با غم و ناراحتی) مامان، من پولی که از این راه میاد،رو نمیخوام
(در این لحظه، صدای در زدن میآید. همه ساکت میشوند. دانیلو در را باز میکند و آقای لئوناردو، مرد ثروتمند، وارد میشود.)
آقای لئوناردو: (با حالت جدی رو به مارکو و روبن) سلام! باید با شما صحبت کنم!
روبن: (با صدای بلند مثل یک مرد میانسال صداش رو کمی کلفت میکنه) بله؟ خوش آمدید! بفرمایید!
آقای لئوناردو: (با جدیت) من از همسایه ها شنیدم که روبیو الان در حال تبدیل شدن به یک ستارهست و شما دارید از اون استفاده میکنید. اینجوریه یا نه؟
مارکو: (با لبخند) بله! داریم کلی پیشنهاد مالی از برندهای بزرگ میگیریم!
آقای لئوناردو: (با نگاهی خشمگین) شما بدون اجازه من از روبیو استفاده کردید؟
روبن: (با نگرانی رو به مارکو) ما فقط چندتا تصویر دوستانه گرفتیم از زندگی روزمره خودمون درسته مارکو؟!
آقای لئوناردو: (با صدای بلند) نه! این غیرقانونیه! من اجازه نداده بودم که شما از روبیو استفاده کنید!
دانیلو: (با نگرانی) این کار باعث دردسر نمیشه، آقای لئوناردو! مارکو و روبن فقط میخواستن یکمی بامزه بودن روبیو رو با دوستان و اطرافیان به اشتراک بزارن تا بقیه هم از دیدن روبیو و توانایی هاش شگفت زده بشن و احساس شادی رو منتقل کنن (روبه مارکو) مگه نه؟
آقای لئوناردو: (با تهدید) شما فکر کردید میتونید از این حیوان برای پول درآوردن استفاده کنید؟ من کارتون رو به پلیس گزارش کردم!
(همه به هم نگاه میکنند. در این لحظه، صدای ماشین پلیس از بیرون شنیده میشود.)
ماریا: (با ترس) پلیس؟!
روبن: (با دستپاچگی) نه! نه! نه! اینطوری نمیخواستیم بشه آقای لئوناردو!
آقای لئوناردو: (با نگاه جدی) پلیس باید به این وضعیت رسیدگی کنه. شما باید پاسخگو باشید.
(دانیلو با نگاه عصبی به روبن و مارکو میکند.)
دانیلو: (با جدیت به مارکو و روبن) صدبار بهتون گفتم این راهی نیست که من بخوام ادامه بدم. همش دردسر درست میکنید شاید باید هم دوستام و هم هدفم رو تغییر بدم.
ماریا: (با لبخند و نگاهی نکته سنج) شاید این تغییر، شروعی برای یک زندگی جدید باشه.
(در همین لحظه، در که نیمه باز است به شدت باز میشود و پلیس وارد میشود.)
پلیس: (با جدیت) کسی میتونه توضیح بده اینجا چه خبره؟ و دلیل شکایت چی بوده؟
روبن: (با دستپاچگی) ما هیچ کاری نکردیم! فقط داریم از میمون مراقبت میکنیم مگه نه آقای لئوناردو؟
پلیس: (با تردید) شما دستگیر میشید. استفاده غیرقانونی از حیوانات… این جرم سنگینیه!
ماریا: (با آه) خب، بالاخره وسط اینهمه مشکلات بقیه چیزها بهم ریخت… مرسی خدایا
دانیلو: (با ناراحتی) من نمیخوام توی این سن برم زندان من میخوام به رویاهایی غیر از فوتبال هم فکر کنم. این نباید آخر داستان باشه.
پلیس: (با جدیت) خب، خب، خب، بسه انقدر پر حرفی نکنید میخوام بدونم یعنی شما این میمون رو دزدیدید؟ (به روبن و مارکو نگاه میکند)
روبن: (با صدای بلند) نه، نه! اصلاً! این یه پروژه شراکتیه! ما داریم به روبیو یه شغل جدید میدیم!
مارکو: (با هیجان که از استرس دستپاچه شده و پرت و پلا میگه) بله! اینطوریه که شما هنوز نمیفهمید! نه اینکه نفهم باشید یعنی نمیتونید بفهمید که با تلاش ما روبیو یک ستاره آینده دار میشه! داریم بهش کمک میکنیم تا یک برند تبلیغاتی مهم بشه! دیگه فقط یک میمون عنتر نباشه بتونه سلبریتی معروفی بشه
پلیس: (با نگاهی به روبیو) یعنی این میمون قراره برند بشه؟ (با تعجب) توی دنیای برندهای مشهور!؟ چی میگید؟
دانیلو: (با جدیت) آقای پلیس، روبن و مارکو فقط میخواستند از میمون برای جلب توجه عامه مردم استفاده کنند، البته من هم هیچ وقت موافق این نبودم! من فقط با فوتبال میخوام توجه مردم را جلب کنم میخواین همین الان براتون صدتا رو پایی با چشم بسته بزنم؟
آقای لئوناردو: (با عصبانیت) بسه دیگه این یه فریبکاریه! شما از روبیو استفاده کردید و پول جمع کردید! باید همه پولهارو به من بدید تا با شما تسویه حساب کنم!
روبن: (با دستپاچگی) آقای لئوناردو، شما که گفتید ما میتونیم روبیو رو بیاریم! از این میمون میتونیم یک ستاره بسازیم! شما که خودتون هیچ وقت ازش استفاده نکردید!
مارکو: (به شوخی) آقای لئوناردو، شما هم از قدیم گفتید “استفاده از فرصتها خوبه”، درسته؟ حالا چرا ناراحتید؟ باشه میمون رو بردارید ما هم داریم میریم خونه فردا مشق زیاد داریم بریم روبن؟
پلیس: (با کنایه) بله، این درسته که استفاده از فرصتهای خوب همیشه لازم است، اما نه از یک میمون بیگناه! حالا، بیایید همه با هم صحبت میکنیم و هیچ کسی از اینجا نمیره تا تکلیف روشن بشه.
روبن: (با شجاعت) خب، جناب پلیس، شاید باید به این داستان یک نگاه متفاوت داشته باشیم! مثلا، اگر روبیو موفق بشه و تبدیل به یک ستاره بشه، میتونیم از این پول برای کارهای خیرخواهانه استفاده کنیم، مثل کمک به مردم! یا اینکه مثلا بتونیم یک مهمونی برای ماموران خسته پلیس بگیرم و یا بتونیم پول را صرف آسایش و درمان حیوانات بی سرپرست کنیم یا داروهایی که ماریا باید مصرف کنه رو براش تهیه کنیم!
ماریا: (با طعنه و نگاه به دانیلو) بله، شاید این میمون بتونه برای من داروهام رو تهیه کنه نه دانیلو؟
دانیلو: (با عصبانیت) مامان! لطفاً از این حرفها نزن. این وضعیت از همون اول درست نبوده!
پلیس: (با نیشخند) حالا که اینطور شد، من هم شاید بشینم و کمی از این فرصت استفاده کنم. البته اگر این عنتر بوزینه مدلش رو چی میگن؟ میمونتون ، اسمش چی بود؟ رونالدو؟ شاید این رونالدو بتونه با عنتربازی و مسخره بازیهاش بعد از وقت کار با دیدنش توی یوتیوب برام آرامش و لبخند به همراه بیاره
آقای لئوناردو: (با تندی) نه، نه! دیگه از حد گذروندید! من اجازه نمیدم که همه چیز به شوخی و خنده بگذره و نمیزارم این اتفاق بیفته!
روبن: (با هیجان و شوخی) خب، آقای لئوناردو، شما هم با این رفتارهای عصبانیتون سکته میکنیدها. فکر کنین به جای اینکه بخواید چندوقت میمون رو نگهدارید تا چندوقت بعد آنرا گرانتر بفروشید، شما یه استارتاپ راه بندازید! مثلا به اسم “روبیو و دوستان”
مارکو: (با طنز) بله! و بعد از اینکه همه طرفداران روبیو ثبتنام کردن، میشه یه فروشگاه آنلاین راه انداخت! “پک لوازم و وسایلی که مربوط به روبیو باشه و طرفداراش اونها رو میخرن به همین سادگی!
پلیس: (با لبخندی کوچک) این دیگه چه مزخرفاتیه ؟ افکار و چرندیات جوانها ، حالا دیگه باید گواهی سلامت روان بدم واقعا برای این داستانها! (سرش را تکان میدهد)
آقای لئوناردو: (با تردید و نگاهی سودجویانه) من دیگه نمیدونم چه کار کنم! این وضعیت واقعاً برای من زیاد پیچیده شده!
دانیلو: (با طنز) شاید شما باید همونطور که ماریا گفت، همهچیز رو یه جای دیگه پیدا کنید! حالا که میخواهیم با یک میمون پول دربیاریم و ایده از ما بوده، شاید بهتر باشه به کارهای عام المنفع و انسانهای نیازمند هم توجه کنیم!
ماریا: (با اشاره به دانیلو) درست میگه، پسرم. شاید اون پول رو به کسانی بدیم که واقعاً به کمک نیاز دارند.
روبن: (با کمال اعتماد به نفس) خب، میتونیم یه راه حل پیدا کنیم! خب، به جای دعوا، میریم و یه کمپین راه میاندازیم! توی این کمپین، روبیو با ناز کردن کسانی که بهش نزدیک میشن و خنده و کارهایی که بلده به شادی مردم کمک میکنه! یه جورایی مثلا تیتر میزنیم “روبیو، درمانگر محله”!
مارکو: (با خنده) به نظرم باید یه پلاکارد برای این کمپین بسازیم! نوشته باشه: “روبیو، دکتر میمون، برای شما شادی و آرامش میاره!”
پلیس: (میخندد) ای داد! دیگه هیچ چیزی نمیتونم بگم! این دیگه یه نمایش کمدی شده!
آقای لئوناردو: (با نگاه جدی) من تو این وضعیت نمیخوام بیشتر گیر بیافتم!میخوام یکمی فکر کنم
(آقای لئوناردو دستش رو روی زانوهاش میزنه و از جا بلند میشه و از در خارج میشود. پلیس هم برای لحظهای چند ثانیه مکث میکند، سپس به روبن و مارکو نگاه میکند.)
پلیس: (با نیشخند) خب، خلاصه که همهچیز خیلی عجیب شد، ولی اجازه بدید بهتون یه پیشنهاد بدم! این میمونها هم برای خودشون دنیای بزرگی دارن. باید درست ازشون استفاده کرد! بنظرم موز و نارگیل رو باهم بهش ندید بخوره شاید رودل بکنه اسهال بگیره جلوی مردم کار خرابی بکنه
روبن: (با لبخند) باشه آقای پلیس ، حواسمون به تغذیه دکتر میمون هست ما فقط میخوایم از فرصتها استفاده کنیم، همین!
مارکو: (با نیشخند) البته اگه برای “روبیو، مشاور تغذیه و مشاور رسانهای” خواستیم حتما از شما دعوت میکنیم باهامون همکاری کنید!
(همه شروع به خندیدن میکنند. ماریا نیز کمی لبخند میزند و به دانیلو نگاه میکند.)
ماریا: (با آه) شاید این مسیر اشتباه نباشه و کمی تغییر دیدگاه، بیشتر از توپ بازی براتون لازم باشه
دانیلو: (با نگاه جدی) نمیدونم شاید درست میگی، مامان. شاید هدف من باید از فوتبال تغییر کنه به کارهای دیگه.
روبن: (با هیجان و لبخند) خب، حالا که همهچیز روشن شد، میخوایم یه کمپین راه بندازیم. یعنی چی؟ کمپین میمون شفا بخش رو توی شبکههای اجتماعی راه میندازیم این یه اتفاق بینظیره!
مارکو: (با شوق) میتونیم یک اسم دیگه بهش بدیم که دردسر نشه! مثلا “روبیو، دکتر ماهر”! یه پزشک میمون که خنده درمانی میکنه! خیلی عالی میشه!
پلیس: (با نیشخند) خب، این ایده برای من خیلی جالب شد! “دکتر روبیو”! اینطوری همه میخواهند از روبیو دارو بگیرند! خیلی مسخرس شاید بتونم یه نسخه شفابخش از دکتر روبیو برای زنم هم ازش بگیرم. البته بهتون بگم همه چیز باید قانونی باشه یادتون نره
روبن: (با غرور) البته قربان ! روبیو حتی به پلیس هم کمک میکنه! این یه کسب و کار خانوادگی میشه. (با شوخی) شما هم میتونید در آینده، دکتر پلیس بشید!
پلیس: (با خنده) نمیدونم، شاید اگه یک روز دکتر روبیو بتونه با رفتار شفابخشش جیغ و دادهای زنم رو کم کنه، من بهش یه مدال بدهم!
دانیلو: (با جدیت) پسرها، هنوز هم خیلی چیزها هست که باید دربارهاش فکر کنیم. این شوخیها تموم نمیشن. پول خوب ممکنه وارد بشه، اما به نظر من این کاری نیست که من بخوام ادامه بدم. دردسرش زیاده فکر میکنم خودتون انجامش بدید بهتره
مارکو: (با خنده) دانیلو، تو که همیشه با این حرفها داری ما رو عذاب میدی! هنوز هم از صبح تا شب میخوای فوتبال تمرین کنی؟ چندساعت که میخوای استراحت کنی و وقتهای بیکاری همکاری میکنیم باشه؟
روبن: (با نیشخند) آره! دانیلو همیشه رویاهای بزرگ داره! اما ما داریم از یه میمون کسب و کار میسازیم!
دانیلو: (با ناراحتی) شاید فقط برای اینکه حال شما دوتا رو بگیرم باید هدفمو عوض کنم. شاید به جای تلاش برای فوتبالیست شدن، بهتره به کارهایی که آدمها بهش نیاز دارند، و شدن آدمی مفید برای جامعه فکر کنم. (با لبخند به مارکو و روبن) چیزی که شما دوتا اصلا درکی ازش ندارید
مارکو: (با شوخی) خب، اگه خواستی میتونی بشی “دستیار دکتر روبیو”! یه فوتبالیست که به درمان مریض ها زیرنظر دکتر میمون علاقه داره
دانیلو: (با خنده) آره شاید بشم “پزشک فوتبال”! اول روپایی و گل هام رو میزنم ، بعد میرم یک دوره پزشکی میگذرونم!
روبن: (با تعجب) پزشک فوتبال؟ یعنی یک فوتبالیست که مردم رو درمان میکنه؟
مارکو: (با شوخی) خب، میتونه مثلا برای تیمهای دسته سه بازی کنه و بعد برای ضربه های تکل که پای بازیکن ها جراحت میبینه یه داروی مسکن بده!
پلیس: (با نیشخند) فکر کنم میتونیم یه فیلم بسازیم! “دکتر دانیلو، فوتبالیست نجاتبخش دستیار دکتر عنتر”! پربیننده ترین برنامه شبکههای تلویزیونی میشیم! زن من که عاشقش میشه چون مادرش و خودش مثل عنتر هستن حدس میزنم ازین برنامه ها خیلی خوششون میاد
دانیلو: (با لبخند در افکار و رویاهای خودش) شاید این دقیقا همون چیزی باشه که به دنبالش بودم. میدونید، در دنیای فوتبال، آدمها فقط به موفقیت نگاه میکنند. هیچ کس به انسانیت اهمیت نمیده. دوره انسانیت در ورزش از بین رفته
ماریا: (با لبخند ضعیف) دانیلو، پسرم، شاید این تغییر در مسیر زندگی درست باشه. برای تو و برای روبیو، هر دوی شما به دنیا چیزی بیشتر از فوتبال هدیه میدین.
روبن: (با خنده) خب، تو باید از این میمون یاد بگیری! روبیو با تمام حماقتهاش، یه جایی وارد شده که هیچکس فکرش رو نمیکرد!
مارکو: (با شوخی) شاید دکتر روبیو سرنوشتش این باشه! اولین میمون معروف که همه ازش دارو میخوان! اون هم برای همه فقط موز تجویز میکنه برای بعضی ها موز سبز برای بعضی ها موز زرد
پلیس: (با جدیت) خب، هر کدوم از شما یه زمانی باید تصمیم بگیرید که چیکار دوست دارید در آینده بکنید. ولی من به عنوان پلیس، دوباره بهتون میگم که باید به قوانین احترام بذارید!
روبن: (با طعنه) بله، پلیس، حتماً! من فکر میکنم که باید از این قانون هم پیروی کنیم! “کارآفرینی از طریق میمونها!”
مارکو: (با شوخی) خب، شاید بشه از این ایده برای نوشتن یک کتاب هم استفاده کنیم! “چطور با میمونها پول دربیاریم؟”
(دانیلو با نگاهی عمیق به روبن و مارکو نگاه میکند. سپس به سمت تخت مادرش میرود.)
دانیلو: (با دلشکستگی) تو همیشه دارو و درمان احتیاج داری ولی من فکر میکردم تنها راه پول درآوردن و کم بهت فوتبالیست شدنه شاید بهتره که از این موقعیت درس بگیرم. شاید بهتره که به راه های دیگه فکر کنم بنظرم خیلی خوبه که به پزشکی فکر کنم، شاید بهتره از راه درست بهت کمک کنم.
ماریا: (با لبخند آرام) دانیلو، همیشه راه درست جلو پای تو بوده، فقط باید یاد بگیری که بهش نگاه کنی.
روبن: (با لبخند) بعداً که پزشک شدی، هر وقت نتونستی بیماری یه مریض رو تشخیص بدی ، فقط کافیه از دکتر روبیو بپرسی
دانیلو: (با جدیت) نه، واقعاً جدی میگم. شاید باید همهچیز رو از نو شروع کنم. شاید باید دکتر بشم. شاید باید از فوتبال فاصله بگیرم.
ماریا: (با لبخند) بله، شاید همین کار درست باشه. زندگی همیشه راههای جدیدی براتون میذاره. ازین تصمیمی که گرفتی خوشحالم بنظرم خیلی از توپ بازی بهتره
(فضا آرام میشود و همه کمی سکوت میکنند. سپس صدای خندهای از روبن و مارکو به گوش میرسد.)
روبن: (با شجاعت) ولی نه، دانیلو! هنوز این میمون رو داریم! میخواهی از میمون برای درمان بیماریهات استفاده کنی؟
مارکو: (با طنز) آره، دکتر روبیو داروهاش کمیاب هم هست اولین درمان دارویی دکتر میمون در بازار! ترکیب موز و سیر و فلفل برای لاغری، اسم برند داروهاش هم میتونیم بزاریم عنتر دارو که هم اسم خاص و به یاد موندنی هست هم وقتی سلبریتی ها بخوان تبلیغش رو بکنن بهشون میاد مثلا میگن ما از عنتر دارو استفاده میکنیم شما چطور؟
(همه به شوخی میخندند و پرده به تدریج بسته میشود.)
پایان پرده سوم
پرده اول: “مشاجره در حیاط خانه”
• محل: محوطه حیاط و خانه دانیلو در یک محله فقیرنشین
• خلاصه:
دانیلو با توپ فوتبال تمرین میکند و دوستانش، “روبن” و “مارکو”، او را دست میاندازند. مادرش وارد میشود و حال جسمی بدش آشکار میشود. او از دانیلو میخواهد کار مناسبی پیدا کند و به خانواده کمک کند، اما دانیلو غرق در رویاهای فوتبالی است.
موضوعات:
• تلاش طنزآمیز دانیلو برای نشان دادن مهارتهای فوتبالیاش
• نگرانیهای مادر درباره آینده و وضع مالی خانواده
• فضای کمدی بین دانیلو و دوستانش
پرده دوم: “بحران بی پولی”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
حال مادر دانیلو بدتر شده و او برای پرداخت هزینه درمان با بحران روبروست. دوستانش ایدههای خندهداری پیشنهاد میدهند، مثل شرکت در مسابقات خیابانی و استفاده از میمون در زمین فوتبال و دانیلو گیج و مستاصل است.
موضوعات:
• طنز موقعیت در مواجهه با بحران مالی
• انتقاد اجتماعی از وضعیت اقتصادی و دسترسی ناعادلانه به خدمات درمانی
• علاقه و مسئولیت دانیلو نسبت به مادرش
پرده چهارم: “تصمیم بزرگ”
• محل: مطب دکتر
• خلاصه:
مادر دانیلو بهبود پیدا کرده است و دانیلو حالا به ارزش انسانیت و نیکوکاری پی برده است. او تصمیم میگیرد فوتبال را کنار بگذارد و پزشکی بخواند. بحثهایی بین دانیلو و دوستانش بر سر ارزش واقعی زندگی شکل میگیرد.
موضوعات:
• تقابل بین ارزشهای شهرت و خدمت به انسانها
• کمدی و تضاد در گفتوگوهای دانیلو با دوستانش
• نگاه امیدوارانه به تغییر مسیر زندگی
پرده پنجم: “پزشک یا فوتبالیست؟”
• محل: بیمارستان
• خلاصه:
سالها گذشته است. دانیلو تحصیلات پزشکی را تمام کرده و در بیمارستان مشغول طبابت است. یکی از دوستان قدیمی او یعنی مارکو که فوتبالیست معروفی شده، برای درمان به بیمارستان میآید و از زندگی خالی از معنا و مشکلات شهرت گلایه میکند. نمایش با طنزی تلخ درباره ارزشهای زندگی پایان مییابد.
موضوعات:
• تضاد میان زندگی پر زرق و برق و زندگی معنادار
• اهمیت خدمت به انسانیت
• نگاه انتقادی به فعالیت های پوچ مثل فوتبال در جامعه
پرده اول: “شروع مسابقه”
مکان: تالار بزرگ کاخ پادشاه
پادشاه هارولد اعلام میکند که یک مسابقه چیستانی برگزار خواهد شد. هر کس که بتواند چیستانی مطرح کند که هیچ کس نتواند به درستی جواب دهد، جایزهای کلان از پادشاه دریافت خواهد کرد.