عنوان داستان: ساعت پاندول دار

نویسنده: ژرفین


 سالها از آن روز ها میگذرد، ولی انگار همین دیروز بود. من و پدرم هر هفته روز های جمعه با عمو وعمه ها خانه ای عزیز جان جمع می شدیم. هیچکس امکان نداشت روز جمعه  دروهمی خانه عزیزجان را از دست بدهد. انگار یک نوع فرار از دنیای مدرن بود. خانه ای قدیمی  با بافتی متفاوت از خانه های امروزی، وسط حیاط یک استخر بزرگ بود. دور تا دور آن گلدان های شمعدانی بود.در فاصله چند متری از استخر هم درختان بید ، هلو و گیلاس بودند. در کناره های دیوارِ عمارت، درختان کاج و سرو است. چندین دهه از عمرشان می گذشت. به قول پدر  درخت ها نگهبان باغ عزیز جان بودند. جلوی در ورودی خانه ایوان بزرگی بود که هر جمعه، مش حسن باغبان آنجا فرش پهن می کرد. او  میدانست همهٔ ما برای نشستن دور هم  ایوان را ترجیح می دهیم.

بیشتر جمعه ها عزیز ناهار آبگوشت  می گذاشت. آن هم  با سبزی خوردن تازه  و نان سنگک و ترشی کلم که با دستان مهربانش درست کرده بود.