عنوان داستان: روز امتحان
نویسنده: ژرفین
مریم همیشه نفر اول بود. از همان کلاسهای ابتدایی که قدش به نیمکتها نمیرسید تا حالا که در آخرین سال دبیرستان، همیشه در چشم معلم هایش شاگرد زرنگ بود. وقتی حرف از المپیاد میشد، نگاهها بیاختیار به سمت او برمیگشت. انگار آینده مدرسه را در کارنامه او مینوشتند
اما هیچکس نمیدانست آیندهای که همه از آن حرف میزنند، چقدر میتواند برای یک نفر ترسناک باشد
المپیاد برای مریم فقط یک مسابقه علمی نبود؛ تنها راه خروج بود. تنها پلی که میتوانست او را از خانهای که دیوارهایش هر روز سردتر میشد، عبور دهد. خانهای که مدتی بود سکوتش از هر دعوایی بلندتر بود
چند ماهی میشد که پدر و مادرش کمتر با هم حرف میزدند. اگر هم حرفی بود، آهسته و پشت درهای بسته بود. اما حتی درهای بسته هم نمیتوانستند لرزش صداها را پنهان کنند
یک شب، وقتی فکر میکردند مریم خواب است، تصمیمشان را گرفته بودند
(طلاق)
از آن شب به بعد، انگار چیزی درون مریم ترک برداشت. نه آنقدر که فروبریزد، اما آنقدر که دیگر مثل قبل محکم نباشد
هرچه به روز امتحان نزدیکتر میشد، ذهنش شلوغتر میشد. فرمولها با تصویر دادگاه قاطی میشدند. تستهای زیست میان صدای آه کشیدن مادر گم میشدند
با خودش میگفت
«فقط این امتحان مهم است. بعدش همهچیز درست میشود. حتماً درست میشود»
اما عقلش حرف دلش را باور نداشت. دستهایش بیدلیل سرد میشد. قلبش گاهی آنقدر تند میزد که فکر میکرد صدایش را بقیه هم میشنوند
یک روز مانده به امتحان، مدرسه جلسهای برگزار کرد. بیشتر شبیه مراسم بدرقه بود تا جلسه توجیهی. نگاه معلمها پر از انتظار بود
بعد از جلسه، مادرش در راه خانه گفت
«دخترم، تو باید بورسیه بگیری و از اینجا بروی. تمام تلاشت را بکن. به من و پدرت فکر نکن. این مسئله بین ماست. راه تو از ما جداست»
راه تو از ما جداست
این جمله مثل خاری در ذهن مریم فرو رفت
با خودش گفت
«جداست؟ مگر میشود راه من از شما جدا باشد؟ من از همین خانهام. از وجود شما، من دختر شما هستم»
اما سکوت کرد. همیشه سکوت کردن را خوب بلد بود
روز امتحان
سالن دانشگاه بوی کاغذ و اضطراب میداد. صندلیها با فاصله چیده شده بودند؛ مثل آدمهایی که کنار هماند اما قرار نیست به هم تکیه کنند
مریم دنبال شماره صندلیاش میگشت که صدایی آرام گفت
«مریم؟»
برگشت. خانم رحیمی، دبیر زیستش بود
«امیدوارم موفق باشی. شماره صندلیات؟»
«صد و پنج»
خانم رحیمی اشاره کرد
«همانجاست. یادت باشد عجله نکنی. امید یک مدرسه به توست»
امید یک مدرسه
مریم لبخند کمرنگی زد و نشست
برگهها پخش شد
با دیدن سوالها، سرش گیج رفت. انگار خطوط روی کاغذ حرکت میکردند. دستهایش خیس عرق بود. صدایی در ذهنش زمزمه میکرد
«اگر خراب کنی چی؟ اگر همه بفهمند آنقدرها هم قوی نیستی چی؟ اگر این تنها راهت را از دست بدهی چی؟»
پلکهایش را بست. یک نفس عمیق
دوباره نگاه کرد
سوالها آشنا بودند
اینها همانهایی بودند که شبهای زیادی برایشان بیدار مانده بود. همانهایی که با مداد حل کرده و پاک کرده و دوباره نوشته بود
قلم را برداشت
کمکم ذهنش از هیاهو فاصله گرفت. فقط سوال بود و منطق.خود را با برگه ی امتحان دید شروع به حل کردن سولات کرد
پشت سرش ضربهای به صندلی خورد. بعد یکی دیگر. اما مریم تکان نخورد
اینبار نه برای مدرسه مینوشت، نه برای معلمها، نه حتی برای فرار
برای خودش مینوشت
وقتی برگه را تحویل داد، حس میکرد از یک میدان جنگ بیرون آمده است
دختری که پشت سرش نشسته بود، با عصبانیت گفت
«چرا نگذاشتی برگهات را ببینم؟»
مریم آرام گفت
«چی چرا؟باید ببینی»
دختر گفت:خیلی مسخره است چرا نباید ببینم
و تنه ای محکم به مریم زد و رفت
مریم فقط به او نگاه کرد
مریم آرام آرام قدم زد .به ایستگاه اتوبوس رسید،بعد از چند دقیقه سوار اتوبوس شد.خیلی شلوغ نبود.رفت پشت صندلی راننده نشست.صدای درونش با او حرف میزد(دختر چه روز سختی داشتی، چه دختر پر توقعی بود)
چشمانش را بست و نفس عمیق کشید
وقتی به خانه رسید. کاملا خانه ساکت بود. ساکتتر از همیشه
روی یخچال یادداشتی چسبانده شده بود.«دخترم، امروز به دادگاه میرویم. کارها تمام شده. صبر کردیم امتحانت تمام شود. ببخش که کنارت نبودیم. دوستت داریم»
کاغذ در دستش لرزید
صبر کردیم امتحانت تمام شود
یعنی همهچیز تمام شده بود
بدون اینکه او بتواند کاری بکند
روی زمین نشست. نه اشک ریخت، نه فریاد زد. فقط به دیوار روبهرو خیره شد. انگار چیزی درونش آرام و بیصدا فرو ریخت
آن شب فهمید بعضی جداییها ربطی به نمره و رتبه ندارند. بعضی چیزها را نمیشود با تلاش نگه داشت
سه هفته بعد، نتایج مرحله اول اعلام شد
اسمش روی صفحه درخشید
قبول شده بود
مدتی فقط به صفحه خیره ماند. بعد اشکهایش بیصدا سرازیر شد. نه فقط از خوشحالی. از رهایی. از اینکه وسط این همه استرس توانسته بود قبول شود
مریم گوشی را برداشت تا خبر بدهد
شماره مادر را آورد بالا
مکث کرد
بعد گوشی را خاموش کرد
این موفقیت را خودش ساخته بود. با دستهای لرزان. با قلبی که میخواست از سینه بیرون بزند. با شبی که روی زمین آشپزخانه خوابش برد
کنار پنجره سالن ایستاد.آسمان ابری بود،کمی خاکستری و تاریک ،باران شروع به باریدن کرد
با خودش گفت: باران از دل ابرهای خشمگین بیرون میزند و زمین را زنده میکند. قبولی من در المپیاد نیز بارانی بر دل زندگی خشک و بی روح من است
فهمید شیرینی و تلخیش زندگی کنار هم آن را میسازد
مریم یاد گرفته بود حتی اگر خانهای از حضور گرم مادر و پدرش کنار هم،خالی شود. نباید کم بیاورد. باید آینده اش را بسازد
مریم دیگر فقط «امید یک مدرسه» نبود
او امید خودش شده بود، این شروع راه جدید زندگیش بود
ژرفین