عنوان داستان: سایه ها
نویسنده: ژرفین
لیلی درست در لحظهای از خواب پرید که صدای زنگ تلفن در اتاق کوچکِ نیمهتاریکش پیچید. پلکهایش هنوز سنگین بود، اما لرزشی کمرنگ در عمق وجودش میچرخید؛ همان نشانهی آشنای اضطرابی که از نوجوانی با او مانده بود. روی صفحهی تلفن نامی ظاهر شد که مدتها انتظارش را میکشید: «سهیل»؛ استادش، تنها کسی که به استعداد خلاقانهی او بیش از خودش ایمان داشت.اما اینبار لحن صدای سهیل مثل همیشه نبود؛ آرام بود، اما سنگین. انگار بهجای خبر خوب، وزنهای بر سر لیلی میزد.
گفت: «لیلی… باید بیای دانشگاه. دربارهی پایاننامهت همون دستنوشتههای قدیمی، یه مشکل جدی پیدا شده.»
همین یک جمله کافی بود تا نفس های لیلی نامنظم شود.
او همیشه میان دو جهان معلق بود: جهان منطقی و پژوهشگرانهای که در آن تلاش میکرد دقیق و منظم باشد، و جهان احساسات متلاطمی که با کوچکترین تهدید فرو میریخت. اضطراب مزمن از کودکی با او بود. ولی او هیچ وقت کم نیاورد. حتی باعث شده بود عمیقتر جستجو کند. شاید برای اینکه بفهمد ریشهی ترس کجاست. شاید برای اینکه از دل تاریکی امیدی بیرون بکشد.
در مسیر دانشگاه باران ریزی میبارید. خیابانها خیس و دودآلود بودند، و ذهن لیلی هم به همان اندازه گلآلود شده بود.
پایاننامهاش دربارهی یک نویسنده بود؛ مردی که بیست وهفت سال پیش ناپدید شد و هیچکس دلیلش را نفهمید. لیلی چند ماه قبل در کتابخانهی قدیمی مرکز شهر که پاتوق عصرگاهیاش بود. چند دستنوشته از او پیدا کرده بود. لیلی همه ی کتاب های نویسنده را خوانده بود. این دست نوشته ها جزو هیچ کدامشان نبود. جذابیتشان برای لیلی آنقدر بود که تحقیق دربارهی نویسنده فقط مختص پایان نامه نبود. بلکه می خواست بداند چرا؟ این نویسنده یهویی ناپدید شده است.به تاریخ پایین دسته نوشته ها نگاه کرد. جالب بود درست پس از نوشتن همین دست نوشته ها دیگر کسی او را ندیده بود، و کم کم فراموش شده بود. لیلی میخواست کلید این معما را پیدا کند.همانطور که در فکر فرو رفته بود، خودش را مقابل اتاق سهیل دید. در زد و وارد شد. سهیل روی صندلی پشت میز نشسته بود و پوشهای را در دست داشت؛ همان پوشهای که پایاننامهاش را در آن گذاشته بود.
سهیل گفت: «خوش اومدی. بیا نزدیکتر… یه نگاهی به این صفحات بنداز.»
لیلی با تعجب نگاه کرد و گفت: «کسی سعی کرده نسخهها رو از بین ببره.»
دستنوشتهها سوخته نشده بودند، اما روی بعضی صفحات لکههای حرارت دیده میشد. یکی از صفحات هم کامل از پوشه جدا شده بود.
لیلی زیر لب گفت: «اما… چرا؟»
سهیل نگاهش را دنبال کرد. «همین رو باید بفهمیم. اما قبل از هر چیز، تو باید یه چیز بدونی…»
او مکث طولانی کرد. لیلی حس کرد ستون فقراتش یخ زد. پاهایش سست شد.
سهیل ادامه داد: «اون نویسنده… قبل از ناپدید شدن، یه دفترچه داشته. تو اون صفحهای که گم شده… تا جایی که یادمه اشارهای بهش شده بود.»
لیلی به استاد نگاهی کرد و بعد دوباره به برگهها. «خاطراتش… آخرین ماههای زندگیش. هرچی بوده، تو همون دفترچه نوشته. و طبق یادداشتهایی که داشتم، اشاره کرده که یه نفر دنبالش بوده.»
برای لحظهای اتاق کوچک شد؛ دیوارها نزدیکتر آمدند. این همان نقطهای بود که لیلی همیشه از آن میترسید؛ مرز باریک میان واقعیت و تخیل، جایی که میتواند خطرناک شود. آیا او برداشت اشتباهی از نوشتهها کرده بود؟ یا نویسنده واقعاً گرفتار یک داستان جنایی حقیقی شده بود؟
سهیل دستش را جلو چهرهی لیلی تکان داد: «کجایی دختر؟ اگه نمیخوای ادامه بدی، میتونی موضوع پایاننامهت رو عوض کنی. وقت داری.»
لیلی گفت: «فکر میکنم… ولی خودمو میشناسم. عقب نمیکشم.»
سه روز بعد، لیلی تنها در همان کتابخانهی قدیمی نشسته بود. صدای باران و تیکتاک ساعت فضا را پر کرده بود. او به یادداشتهای پراکنده نگاه میکرد که نشان میداد نویسنده در ماههای پایانی زندگیش خیلی ترسیده بوده. در گوشهی یکی از برگهها با خطی ریز نوشته شده بود: «کسی داستانهامو نمیخواد ولی حقیقت رو باید نوشت.»
لیلی آرام گفت: «اما چه حقیقتی؟»
سایهای پشت سرش حرکت کرد. وقتی برگشت، مردی میانسال با لباس تیره پشت سرش ایستاده بود. چهرهای بیاحساس داشت.
«خانم محقق.»
لیلی آب دهانش را قورت داد. «بله؟»
«در مورد اون دستنوشتهها… بهتره از این موضوع فاصله بگیری.»
لیلی درونش لرزید، اما کوتاه نیامد. «شما کی هستید؟»
مرد نگاهش را برنگرداند. «کسی که میخواد از دردسر دور نگهتون داره.»
بعد همانطور که آمده بود، آرام و بیصدا بین قفسهها ناپدید شد.
اما لیلی دیگر آن دختر مضطرب و درونگرای همیشگی نبود. ترس هنوز در وجودش بود، اما پیدا کردن حقیقت برایش مهم تر بود. حس کرد چیزی درونش بیدار شده؛ نیرویی که سالها پنهانش کرده بود، اکنون او را به جلو هل میداد.
آن شب هنگام بررسی دوبارهی نسخهها، متوجه خطی کمرنگ شد، خطی که قبلاً ندیده بود:«اگر این نوشته به دست تو رسیده، بدان که پایان من آغاز تو خواهد بود.»
لیلی ناگهان فهمید که گمشدهها فقط برگه ها و دفترچه نیستند بلکه بخشی از حقیقت عمدی پنهان شده است؛ حقیقتی که شاید هنوز هم کسی نمیخواست آشکار شود.
اما چه کسی؟ و چرا بعد از بیست و هفت سال هنوز نگران بودند؟
در روزهای بعد، لیلی ترسید، تهدید شد. دچار تردید شد، بارها خواست کار را رها کند، اما هر بار همان جمله سهیل که پایان سال به گفته بود، در ذهنش زنده میشد: «تو استعداد دیدن چیزهایی رو داری که بقیه نمیبینن.»
او که سالها با اضطراب جنگیده بود، این بار مانع بروز آن نشد. به تدریج قطعات پازل کنار هم قرار گرفتند: نویسنده، پیش از ناپدید شدن، درگیر افشای فساد پنهانی در سازمان محیط زیست بوده. احتمالا کسانی که آن زمان در قدرت بودند، نمیخواستند حقایق منتشر شوند. حتی بعد از گذشت چندین سال، نامشان هنوز در میان لایههایی از سیاست و ثروت نمایان بود.
وقتی لیلی قطعه آخر را فهمید، نه تنها درباره نویسنده، بلکه درباره خودش نیز چیزی تازه یافت: اینکه درون هر انسانی، نیرویی هست که تنها وقتی پا به تاریکی میگذارد، روشن میشود. ترس ها و ناامید ها سایه های هستند که بر زندگی می افتند مانع عبور نور می شوند.
بعد از مدت ها تحقیق نتیجه به دست آمده، نه تنها پایاننامهاش کامل و جامع شده بود. بلکه پروندهای مهم را دوباره به جریان انداخت شد. ولى مهمتر از همه: لیلی با ترس خود روبهرو شد، نه به این دلیل که میخواست شجاع بهنظر برسد، بلکه چون حقیقت ارزش بیشتری داشت. لیلی کسی بود که از زنگ تلفن هم میترسید، ولی با شجاعت کامل به یک روزنامهنگاری زنگ زد. کسی که به اصطلاح خودش سرش برای این کارها درد می کرد. او میتوانست حقیقت را منتشر کند.
این موفقیت، پیروزی لیلی بود. او توانسته بود پردهای از سایههای اضطراب و ناامیدی را کنار بزند و با امید و جسارت به زندگی ادامه دهد، و دوست داشت مسائل یا اتفاقاتی که تا آن لحظه به هر دلیلی کشف نشده بود، را پیدا کند.
ژرفین