عنوان داستان: عشق به نوشتن
نویسنده: مینا جوادی پور (ژرفین)
در یک غروب سرد زمستانی، آرش مثل همیشه در کتابفروشی زیبایش میان قفسهها قدم میزد و کتابهای تازهرسیده را مرتب میکرد. او یک چاپخانه کوچک هم داشت که پشت کتابخانه اش بود.او سالها کارش چاپ کتاب بوده است.ولی چند سالی می شد که به دنبال کشف استعداد های جدید بود . گر چه خسته و نا امید شده بود او چند وقتی بود که کتابی یا نوشته ای نخوانده بود که جذبش کند.به نظرش علاقه آدم ها به نوشتن کم شده بود. هر مشتری جدیدی که به کتابخانه می آمد از سلیقه و انتخاب کتاب های که می خواند یا می خرد می فهمد چقدر ادبیات درست را بلد است.کتابخانه او مشتریان ثابتی هم داشت. میان آن ها چهرههای آشنای بودند، که کتاب هم چاپ کرده بودند .کتاب های که در نوع خود با ارزش بود.ولی یکی از مشتری های ثابت دختر کمحرفی بود. او همیشه گوشه کتابخانه روی صندلی چسبیده به میز زیر پنجره می نشست . ساعتها کتاب می خواند. او نه کتاب چاپ کرده بود و نه کتاب می خرید. آرش حتی نامش را هم نمیدانست؛ فقط به او «دختر گوشهنشین» میگفت
یک روز عصر، برف شدت گرفت، و تمام خیابان سفید پوش شده بود. کتابخانه خلوت بود.آرش پشت پنجره ایستاده و به خیابان نگاه میکرد.دختری با عجله به سمت کتابخانه
می آمد. آرش او را شناخت همان دختر، گوشه نشین بود.دختر وارد کتابخانه شد .سلام کردسرفهکنان پشت همان میز زیر پنجره نشست. به خاطر سرما کمتر کسی پشت آن میز می نشست و بیشتر اوقات خالی بود. برای نخستین بار، آرش جلو رفت و گفت: «حالتون خوبه؟» دختر لبخندی زد و گفت: «آره… فقط یه کم سرما خوردم.» این اولین گفتوگویشان بود، هر چند ساده و کوتاه بود
چند روز بعد، دختر دوباره آمد .ولی به سمت میزی که همیشه می نشست نرفت. این بار به سمت آرش رفت. با قدمهایی آرام و نگاهی مطمئن «یه لطفی ازتون میخوام، شنیده ام شما به نویسنده های جوان برای چاپ کتابشان کمک می کنید» این را گفت : برگهای از کیفش بیرون آورد. برگه، دستنوشتهای بود. «لطفا بخونیدش؟ نظر بدید؟ من.. دارم داستان مینویسم»
آرش کاغذ را گرفت او سالها کتاب های بسیاری خوانده بود و چاپ کرده بود و خودش هم دستی بر قلم داشت . با دقت نشست و نوشته را خواند. حیرت کرد؛ شخصیتها زنده بودند، توصیفها بی نظیر بود، داستان بسیار نرم و روان و البته جذاب بود. پایان داستان چنان دقیق که انگار نویسندهاش سالها تجربه دارد
آن دختر گوشه نشین آرام ، حالا به چشم آرش یک نویسنده درجه یک بود. کسی که میتوانست آیندهای روشن داشته باشد و شاید حتی دنیای نویسندگی را تغییر دهد. امید در قلب آرش زنده شد
آرش برگه را روی میز گذاشت و با ذوق گفت: «تو فقط یه نویسنده نیستی… تو یه استعداد واقعی هستی. از همین امروز، اگر بخوای، با هم روی کتابت کار میکنیم،راستی اسمت را نگفتی»
دختر، با صدایی آرام گفت: « من درسا هستم ،عاشق نوشتم و این نمونه ای از نوشته هایم است»
برای آرش از همان روز، آن دختر، گوشه نشین دلیل محکمی برای ادامه دادن به کارش شد
آرش نام «درسا» را آرام زیر لب تکرار کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود این نام را هرگز فراموش نخواهد کرد. لبخند زد و گفت
«درسا… اسم قشنگی داری. درست مثل نوشتههات»
برف پشت شیشه آرامتر میبارید و سکوت گرم کتابخانه با صدای تیکتاک ساعت دیواری درآمیخته بود. آرش برایش چای آورد
آن روز عصر تا دیر وقت درباره داستان حرف زدند؛ درباره شخصیتها، پایانبندی نوع نوشتار درسا گفت: سالهاست مینویسد اما هیچوقت جرئت نکرده نوشتههایش را به کسی نشان بدهد. میترسید جدی گرفته نشود. آرش با دقت گوش میداد؛ همانطور که همیشه میان قفسهها دنبال کتابهای خوب میگشت، حالا انگار گنجی پیدا کرده بود
روزهای بعد، همکاریشان شروع شد. عصرها بعد از خلوت شدن کتابخانه، پشت میز چوبی قدیمی مینشستند. آرش از تجربههای چاپ میگفت؛ از اشتباهاتی که نویسندههای تازهکار میکنند، از جلدهایی که باید ساده اما ماندگار باشند. درسا مینوشت، اصلاح میکرد، دوباره مینوشت. هر صفحهای که تمام میشد، نور امید در چشمهایش می درخشید
چند ماه بعد، در همان چاپخانه کوچک پشت کتابخانه، اولین نسخه کتاب درسا از دستگاه بیرون آمد. آرش کتاب را با احترام در دست گرفت و آن را به درسا داد. روی جلد نوشته شده بود
«عشق به نوشتن – درسا»
چشمان درسا پر از اشک شد. گفت: «اگه اون روز ازم نمیپرسیدی حالت خوبه … شاید هیچوقت جرئت نمیکردم با تو حرف بزنم»
آرش لبخند زد. «بعضی وقتها فقط یه سؤال ساده میتونه یه زندگی رو عوض کنه»
چند هفته بعد، کتاب درسا میان همان قفسههایی قرار گرفت که سالها آرش با دقت مرتبشان میکرد. اینبار اما، هر وقت مشتریای کتاب درسا را برمیداشت و ورق میزد، آرش به میز کوچک زیر پنجره نگاه می کرد جای که درسا می نشست
درسا دیگر آن «دختر گوشهنشین» نبود. او نویسندهای بود که از دل سکوت و برف زمستانی، هدفش را پیدا کرده بود . برای آرش، آن کتابخانه دیگر فقط محل کار نبود؛ جایی بود که عشق به نوشتن، هم آینده درسا را ساخت و هم قلب خودش را روشنتر از همیشه کرد
آرش امید داشت تا زمانی که زنده است بتواند استعدادهای مثل درسا را کشف کند
ژرفین