زمان: چندین ماه پس از اتفاقات پرده سوم
محل: مطب ساده و دنج دکتر در یک منطقه آرام از سائو پائولو. دیوارهای اتاق پوشیده از کتابها و گواهیهای پزشکی است. دکتر نیکوکار پشت میزش نشسته و کاغذ آزمایش ماریا رو نگاه میکنه و روبن، مارکو، دانیلو و ماریا، در مقابل او نشستهاند. هر کدام از شخصیتها ظاهری کمی دگرگون پیدا کردهاند، نشان میدهد که همه در این مدت به شکلی تغییر کرده و مسن تر شده اند.
دکتر: (با نگاه به کاغذ آزمایش و خواندن آن سرش به چپ و راست تکان میخورد) خب، حالا که همه شما اینجا هستید، بیایید شروع کنیم. مراحل درمانی خوب پیش رفته و اینطور که در این آزمایش معلومه حال ماریا رو به بهبودی هست و تا چند هفته دیگه به حالت عادی برمیگرده دیگه نیازی به قرص و دارو نیست
دانیلو: (با هیجان و شادی) وای واقعا؟ مامان شنیدی؟ دیگه خوب شدی،! خیلی ممنونم دکتر که مادرم رو رایگان جراحی کردید و بالاخره بعد از اینهمه سال معالجه شد و ما هم میتونیم شاد بشیم و دیگه هر روز غصه دار نباشیم (دو کف دستش رو روی هم میزاره و به حالت تشکر کمی سرش رو خم میکنه )هزار بار ممنونم دکتر
ماریا: (با لبخند)خیالم راحت شد چون بیشتر از اینکه نگران خودم باشم نگران دانیلو بودم که نمیتونستم ازش درست مراقبت کنم حالا دیگه همه چیز به حالت عادی برمیگرده و ما هم میتونیم خانواده شادی باشیم نمیدونم چطوری از شما تشکر کنم بینهایت از شما ممنونم که منو نجات دادید (در اینجا میزنه به اشک و گریه و یک دستمال از روی میز دکتر برمیداره اشکهاشو پاک کنه)
مارکو: (با شیطنت) ماریا میتونی برای تشکر از دکتر بیای هر روز سرش غر بزنی و بری عین دانیلو که هر روز باهاش اینکارو میکنی و آخرش میگی برای وجودت از خدا سپاسگزارم
روبن: چه جالب و عالیه که یکنفر انقدر قدرت و توانایی داره که بتونه درد و رنج و مشکلات و بیماریهای دیگران رو از بین ببره میخوام بدونم دکتر الان چه احساسی دارید که این مادر و بچه رو شاد کردید
دکتر: (با لحن جدی) بینهایت احساس رضایت میکنم البته برای من هم در بچگی مشکلات بینایی پیش اومد که دکتر تادئو ساوینتال من رو و هزاران نفر دیگه رو رایگان معالجه کرد و این کارش برای من نماد شرافت و انسانیت و محبت به همنوع شد که تا آخر عمرم بهش پایبند خواهم بود (با لبخند به روبن نگاه میکنه) میدانم که خیلیها به دنیای پزشکی و درمان نگاه متفاوتی دارند اما اینجا همهچیز به انسانیت برمیگردد، نه پول و شهرت.
روبن: (با خنده) آها! میخواهید بگید پول و شهرت اصلاً اهمیت ندارن؟
دکتر: (با لبخند) نه، اینطور نیست. پول و شهرت به خودی خود بد نیستند، اما وقتی هدف شما فقط اینها باشند، ممکن است گمراه شوید. هدف های ارزشمند باید انساندوستانه و در راستای کمک به انسانها یا جاندارن دیگه باشه.
مارکو: (با شوخی) دکتر، میخواهید بگید که اگه روبیو فضانورد بشه، ممکنه دچار گمراهی بشه؟
دکتر: (با نگاهی جدی) دقیقاً، مارکو. اگر زندگی شما فقط حول و حوش موفقیتهای فردی بچرخه، هیچ وقت نمیتوانید حقیقتاً به همنوعانتون کمک کنید.
مارکو: (با قیافه جدی) من اگه خیلی مریض بشم سریع خودکشی میکنم
روبن: (با تعجب) چرا؟
مارکو:(با لبخند) چون شاید از مریضی بمیرم
روبن: (با نیشخند) از بس نابغه ای حتما خیلی هم فکر کردی که به این نتیجه رسیدی. (بعد سرش رو به سمت دکتر میکنه و کنجکاوانه میپرسه) دکتر به نظر شما فوتبالیست شدن بهتره؟ یا پزشک بودن؟
دکتر: (با شوخی) این بستگی به هر شخصی داره ولی منظورمن این بود که دغدغه هات به جایی برسن که به مردم کمک کنی. نه فقط از طریق فوتبال به آینده فکر کنی
دانیلو: (با صدای آرام) من همین الان به این نتیجه رسیدم. به جایی رسیدم که تصمیم گرفتم درآینده یک پزشک بشم. از اینجا به بعد باید در مسیر جدیدی حرکت کنم.
ماریا: (با لبخند) پسرم، واقعاً خوشحالم که این تصمیم رو گرفتی. در دنیا خیلی چیزها برای یاد گرفتن هست، اما هیچ چیزی بهتر از این نیست که به دیگران کمک کنی.
روبن: (با شوخی) پس دانیلو، من هم خیلی برات خوشحالم واقعا تصمیم گرفتی دستیار دکتر روبیو بشی؟!
دانیلو: (با جدیت) من میخواهم به جایی برسم که با دست خودم سلامتی و آرامش و شادی رو برای مردم بسازم.
دکتر: (با لبخند) تصمیم خوبی گرفتی، دانیلو. این مسیر، خیلی مسیر پرچالش و خوبیه. اما هیچ چیزی بهتر از احساس کمک کردن به دیگران نیست.
مارکو: (با شوق) دکتر، من هم میخواهم با کارهای در آینده در قلب مردم باشم! نه به عنوان یک فوتبالیست، بلکه به عنوان یک کسی که مردم رو به روشهای جدید درمان میکنه!
روبن: (با چشمان برقزده) یعنی شما دو نفر میخواهید پزشک بشید؟ این یعنی من هم باید به فکر شغل جدید باشم؟
دکتر: (با شوخی) نه، روبن. هیچ وقت نگو که برای همیشه باید از شغلها و رویاهای قبلی خداحافظی کنی. اما رویاها بهتره که به سوی اهداف انساندوستانه باشه.
روبن: (با جدیت) خب، شاید من هم باید یه روزی دکتر بشم. منم میتونم به مردم کمک کنم… شاید در آینده مارکو و دانیلو دستیارم بشن!
مارکو: (با شوخی) پس روزی روزگاری باید منتظر «دکتر روبن» باشیم!
دانیلو: (با طعنه) فکر نکنم ، روبن فقط دنبال دردسر و هیجانه براش بهتره که فضانورد بشه و زودتر از جو زمین خارج بشه!
(همه میخندند. فضای مطب، شاد و مثبت است. دکتر نیکوکار نگاه مهربانی به همه میاندازد.)
دکتر: (با لبخند) همگی ما در مسیر ساخت آینده در حال تغییر هستیم. از همین حالا میتونید ایده های جدید رو شروع کنید. زندگی شما تغییر کرده، اما این تغییرات هنوز آغاز راه هستند.
مارکو: (با شوخی) فکر نکنم من که همیشه همینجوری هستم و علاقه ای هم ندارم عوض بشم!
روبن: (با خنده) آره دکتر شاید من دامپزشک بشم و یه تیم درمانی درست کنم که به حیوانات بی سرپرست رایگان خدمات درمانی بدم مخصوصا گربه ها آخه خیلی بامزه و جیقیلی فیقیلی هستن
دانیلو: (با جدیت) من به عنوان یک پزشک، هدفم اینه که بیشتر از هر چیزی به انسانها کمک کنم.
ماریا: (با لبخند) حالا میتونم از تغییرات اهداف و افکار شما بچه های تخس خوشحال باشم (سرش رو میچرخونه رو به دکتر و با لبخند و کرنش) و بازم خیلی ممنونم دکتر که هم بدن من رو رایگان معالجه کردید هم ذهن و روح این بچه ها رو به سمت مسیری که ارزشمند و همیشه مفید هست راهنمایی کردین
دکتر: (با نگاهی عمیق) همیشه یادتون باشه، مردم نیاز دارند که بیشتر از چیزهای مادی، به نیازهای روحی و جسمیشان رسیدگی بشه.
روبن: (با خنده) پس، دکتر نیکوکار، از حالا به بعد باید یاد بگیریم که داروهایی به غیر از عنتر دارو برای مردم تجویز کنیم!
مارکو: (با شوخی) آره، داروهایی که نه فقط تایید شده توسط دکتر میمون باشه ، بلکه برای جسم و روح هم مناسب باشن!
دکتر: (شوکه شده) چی میگین؟
دانیلو: (انگشت اشاره اش رو به سمت روبن و مارکو میاره بالا) بس کنید دیگه اون موضوع تمومه (و سرش رو میچرخونه به سمت دکتر) داستانش مفصله ما یک میمون آوردیم که باهاش کار تبلیغاتی کردیم و یکسری پکیج مسخره هم این دوتا درست کردن که اسم برندش عنتر دارو بود و ... ولش کن هیچی دوتا احمق یک کاری کردن که اصلا ارزش توضیح دادن هم نداره (دوباره با همون حالت اول انگشت سبابه رو به سمت مارکو و روبن میگیره)
مارکو: (با صدای بلند و انرژی زیاد) خب، خب، پس دکتر دانیلو! ما آمادهایم! قراره که با شما کار کنیم! اما این رو هم باید بدونید که من و دکتر روبن یک پروژه دیگه هم داریم که قراره با هم داروهای جدید بسازند!
دانیلو: (با پوزخند) مارکو بهتره که تو معلم بشی
مارکو: (با اکراه) معلم؟ چرا؟؟؟
دانیلو: (با نیشخند) آخه تو شیطونم درس میدی بنظرم اصلا قاطی کار طبابت نشو که با حرفات مریضها رو هم نا امید میکنی
دکتر: خوشحالم که شما در مسیر درستی هستید. حالا، اگر خواستید، میتوانید از اینجا بروید و کاری کنید که دنیا رو برای بقیه بهتر کنید. این بهترین کاریه که میتونیم برای مردم بکنید. امیدوارم که به هدف های خوبتون برسید. کارمون برای امروز تمومه روزخوبی داشته باشین
(روبن و مارکو بلند میشن و از دکتر تشکر میکنند و به سمت در حرکت میکنند و ماریا و دانیلو با دکتر دست میدهند و از دفتر خارج میشوند. دکتر نیکوکار هم نگاهی عمیق به آنها میاندازد و لبخند میزند.)
پایان پرده چهارم
پرده اول: “مشاجره در حیاط خانه”
• محل: محوطه حیاط و خانه دانیلو در یک محله فقیرنشین
• خلاصه:
دانیلو با توپ فوتبال تمرین میکند و دوستانش، “روبن” و “مارکو”، او را دست میاندازند. مادرش وارد میشود و حال جسمی بدش آشکار میشود. او از دانیلو میخواهد کار مناسبی پیدا کند و به خانواده کمک کند، اما دانیلو غرق در رویاهای فوتبالی است.
موضوعات:
• تلاش طنزآمیز دانیلو برای نشان دادن مهارتهای فوتبالیاش
• نگرانیهای مادر درباره آینده و وضع مالی خانواده
• فضای کمدی بین دانیلو و دوستانش
پرده دوم: “بحران بی پولی”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
حال مادر دانیلو بدتر شده و او برای پرداخت هزینه درمان با بحران روبروست. دوستانش ایدههای خندهداری پیشنهاد میدهند، مثل شرکت در مسابقات خیابانی و استفاده از میمون در زمین فوتبال و دانیلو گیج و مستاصل است.
موضوعات:
• طنز موقعیت در مواجهه با بحران مالی
• انتقاد اجتماعی از وضعیت اقتصادی و دسترسی ناعادلانه به خدمات درمانی
• علاقه و مسئولیت دانیلو نسبت به مادرش
پرده سوم: “ دردسرهای جدید”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
دوستان دانیلو از یک میمون برای ساخت ویدیو های تبلیغاتی استفاده کردند که صاحب اصلی حیوان از آنها شکایت میکند و پلیس وارد عمل میشود.
موضوعات:
• تضاد بین انسانیت و مادیگرایی
• موقعیتهای طنز بین دوستان دانیلو و پلیس
• اولین جرقههای تغییر در ذهن دانیلو
پرده پنجم: “پزشک یا فوتبالیست؟”
• محل: بیمارستان
• خلاصه:
سالها گذشته است. دانیلو تحصیلات پزشکی را تمام کرده و در بیمارستان مشغول طبابت است. یکی از دوستان قدیمی او یعنی مارکو که فوتبالیست معروفی شده، برای درمان به بیمارستان میآید و از زندگی خالی از معنا و مشکلات شهرت گلایه میکند. نمایش با طنزی تلخ درباره ارزشهای زندگی پایان مییابد.
موضوعات:
• تضاد میان زندگی پر زرق و برق و زندگی معنادار
• اهمیت خدمت به انسانیت
• نگاه انتقادی به فعالیت های پوچ مثل فوتبال در جامعه
پرده اول: “شروع مسابقه”
مکان: تالار بزرگ کاخ پادشاه
پادشاه هارولد اعلام میکند که یک مسابقه چیستانی برگزار خواهد شد. هر کس که بتواند چیستانی مطرح کند که هیچ کس نتواند به درستی جواب دهد، جایزهای کلان از پادشاه دریافت خواهد کرد.