محل: خانه دانیلو
زمان: یک هفته بعد از پرده اول، شب هنگام
کاراکترها:
۱. دانیلو: همچنان امیدوار به رویای فوتبالیست شدن.
۲. ماریا: بیمارتر از قبل و نگران وضعیت مالی خانواده.
۳. روبن: با ایدههایی طنزآمیز و اغلب بیثمر.
۴. مارکو: سادهدل اما تلاشگر برای کمک به دانیلو.
۵. رودریگو: همسایهای که گاهی نصیحتهای فلسفی میکند و نگاهی انتقادی به شرایط جامعه دارد.
۶. میمون یا کسی که لباس میمون را پوشیده است
(صحنه با نور کم آغاز میشود. ماریا کنار میز آشپزخانه نشسته و در حال دوختن لباسی قدیمی است. صدای سرفههای مداومش فضای خانه را پر کرده است. دانیلو با توپ وارد میشود.)
ماریا: (بدون نگاه کردن) دانیلو، توپتو بذار کنار. نمیبینی چقدر ضعیف شدم؟ نمیخوای یکمی پیشم باشی و ازم مواظبت کنی؟
دانیلو: (بیتوجه) مامان، این دفعه یاد گرفتم چطوری با فریب پای چپ دریبل یک پا دوپا بزنم. یه نگاه بنداز، مثل نیمار! (توپ را روی زانوهایش کنترل میکند)
ماریا: (آهی میکشد) دریبل، گل، نیمار… همه خوبن، ولی با اینا نمیشه دارو خرید.
دانیلو: (متوقف میشود و توپ را روی زمین میگذارد) مامان، چرا همیشه باید واقعیت رو توی صورتم بکوبی؟ نمیتونی یه کم رویاپردازی کنی؟
ماریا: (با لحن آرام) منم رویا داشتم، پسرم. رویای یه زندگی آروم و سالم. ولی رویاها وقتی معده خالی باشه، رنگشون رو از دست میدن.
(در همین لحظه، زنگ در زده میشود. دانیلو به سمت در میرود و روبن و مارکو را میبیند که با هیجان وارد میشوند.)
روبن: (با صدای بلند) قهرمان آینده! آمادهای که دنیا رو فتح کنی؟
مارکو: (به اطراف نگاه میکند) چی شده اینجا؟ انگار یه مراسم خاکسپاریه!
ماریا: (با خندهای خفیف) خب، اگه وضعیت همینطور پیش بره، شاید به زودی مراسمی هم برگزار بشه.
روبن: (به شوخی) وای، ماریا! تو حتی از منم طنزت تلختره!
دانیلو: (با خنده) خب، بگین ببینم، چی شده که اینقدر هیجانزدهاید؟
مارکو: (با اشتیاق) ما یه راهحل برای تمام مشکلات مالیات پیدا کردیم!
ماریا: (نگران) نکنه باز حرف اون مسابقه خیابونیه؟
روبن: (دستش را بالا میبرد) نه، نه! این بار یه ایده بهتر داریم.
مارکو: (با جدیت) یه مرد ثروتمند توی محله کناری، به کسایی که حیواناتشون رو نگهداری کنن، پول خوبی میده.
دانیلو: (متعجب) حیوان؟ چی؟ سگ؟ گربه؟
روبن: (با خنده) نه! میمون!
ماریا: (با تعجب) میمون؟ این دیگه چه جور کاریه؟
مارکو: (به دانیلو) فکر کن، فقط باید یه میمون کوچیک رو نگه داری، بهش غذا بدی و یه کم باهاش بازی کنی. پولشم خوبه!
دانیلو: (با اکراه) میمون نگه دارم؟ ولی مامان از بازی با حیوونها خوشش نمیاد.
ماریا: (با خنده) نه که الان خیلی خوشحالم از وضعیتت! میمون هم اضافه بشه، دیگه چی میشه؟
روبن: (خیره به ماریا) ماریا، به فکر پولش باش. این یه فرصت بینظیره!
ماریا: (نگاهی عمیق به دانیلو میاندازد) پسرم، اگه این کار برای تو خوبه، انجامش بده. ولی من نمیخوام تو به خاطر من از رویاهات دست بکشی.
دانیلو: (با لبخند) مامان، اگه قرار باشه رویا داشته باشم، باید تو هم توی اون رویا باشی.
روبن: (با حالت نمایشی) وای! چه حرف فلسفیای! میخوای دکترای روانشناسی هم بگیری؟ یا فقط میمون نگه میداری؟
ماریا: (به روبن با اخم) شاید باید توام یه کمی همدلی و محبت یاد بگیری.
(صدای در دوباره شنیده میشود. رودریگو، همسایه مسن، وارد میشود. او یک کتاب در دست دارد و مثل همیشه نگاه عمیقی به همه میاندازد.)
رودریگو: (با لحن آرام) سلام بر مردم محله! چه خبر؟ وقتی داشتم رد میشدم از پنجره شنیدم که درباره پول درآوردن حرف میزنید.
ماریا: (با لبخند) سلام رودریگو. بله، مثل همیشه پول و مشکلات.
رودریگو: (روی صندلی مینشیند) خب، مشکلات همیشه هست. ولی این شما هستید که تصمیم میگیرید چطور باهاشون برخورد کنید.
روبن: (به شوخی) پس یعنی اگه تصمیم بگیرم ثروتمند بشم، مشکلاتم حل میشه؟
رودریگو: (با خنده) شاید! ولی اول باید یاد بگیری که چی در زندگی ارزش داره.
مارکو: (به دانیلو) من که میگم امروز زندگی با میمون ارزشش رو داره. فقط کافیه قبول کنی!
دانیلو: (با خنده) من به جای میمون، توپم رو نگه میدارم. این یکی حداقل گاز نمیگیره!
ماریا: (با لبخند) خب، امیدوارم راهی پیدا بشه که همه مردم با آسایش و رفاه زندگی کنن و همیشه بخندن.
رودریگو: (آرام) خنده خوبه، ولی نجات دادن یک نفر ارزشش بیشتره. به حرف من اعتماد کنین. با سالها تجربه اینو دارم میگم.
روبن شروع میکند به ور رفتن با توپ دانیلو
دانیلو: (به روبن) آهای، توپ منو ول کن! اون تنها چیز ارزشمنده که دارم.
روبن: (با لبخند) ارزشمند؟ جدی میگی؟ این توپ انقدر کهنهست که اگه بخوای بهش ضربه محکم بزنی، شاید بترکه!
مارکو: (به توپ نگاه میکند) راست میگه! انگار این توپ از زمان ادسون آرانتس دوناسیمنتو باهاش تا حالا بازی میکردن!
ماریا: (با تعجب به مارکو) اینی که گفتی کیه؟
دانیلو: (سریع جواب میده) اسم کامل پله هست دیگه انقدر من بهشون این چیزارو گفتم اینها هم یاد گرفتن الان برای من داره اظهار فضل میکنه (و به مارکو دهن کجی میکنه) ی ی ی ی بی مزه ؛ اتفاقاً این توپ منو خوششانس کرده. هر وقت باهاش تمرین میکنم، احساس میکنم نزدیکتر به رویاهامم.
ماریا: (با خنده ضعیف) خوششانس؟ اگه اینطوره، کاش توپت بتونه کرایه خونه رو هم پرداخت کنه!
رودریگو: (با حالتی فلسفی) رویای شما برای فوتبالیست شدن خوبه، دانیلو. اما گاهی باید از خودت بپرسی: “آیا این چیزی هست که واقعا دلم میخواد؟ یا فقط این چیزیه که افکار پاپولیستی جامعه از من میخواد؟”
روبن: (زیر لب) وای، دوباره شروع کرد! آقای فیلسوف محله!
مارکو: (با شیطنت به رودریگو) خب، اگه بخوایم از شما یاد بگیریم، باید چیکار کنیم؟ اول باید چای دم کنیم و بعد پیپ رو روشن کنیم و کتاب بخونیم یا برعکسش؟
رودریگو: (با جدیت) اول باید فکر کنی. چرا اینقدر تلاش میکنی برای چیزی که شاید ارزش نداره؟
دانیلو: (متعجب) چی؟ یعنی فوتبال ارزش نداره؟
رودریگو: (آهسته) ارزش داره، ولی نه برای همه. گاهی کمک به دیگران، ارزشمندتر از گل زدن توی استادیوم پر از تماشاچی هستش.
روبن: (به شوخی) ولی اگه گل بزنه، همون یک جفتکی که به توپ زده میتونه کمک کنه یه عالمه غذا بخره و کلی پول دربیاره!
ماریا: (آهی میکشد) اگه قرار باشه کلی پول دربیاره و چیزی بخره، من فقط یه چیز میخوام: داروی خوب.
مارکو: (جدی میشود) خب، رودریگو، حالا که شما اینجا هستی، یه سوال دارم. شما که همیشه حرفای عمیق میزنی، بگو، چجوری میشه یه خانواده فقیر رو نجات داد؟
رودریگو: (با لبخند تلخ) با عشق، تلاش و کمی شانس.
روبن: (پوزخند میزند) عشق؟ تلاش؟ شانس؟ اینا که تو فیلمها جواب میده، ولی اینجا؟ ما حتی برای خرید یه میمون هم مشکل داریم!
دانیلو: (با خنده) راست میگه، مامان، شاید باید میمون رو بیاریم تا برامون پول دربیاره و با کارهای احمقانه ای که میکنه مارو هرروز بخندونه.
ماریا: (با پوزخند) شاید هم اون میمون بیشتر از شما عقل داشته باشه!
(همه میخندند. رودریگو از جا بلند میشود.)
رودریگو: (به آرامی) خب، من باید برم. ولی یه چیزی رو بهتون میگم، دانیلو. هر کاری که میکنی، مطمئن باش که قلبت پشتشه. وقتی از ته دل کاری رو انجام بدی، موفقیت خودش میاد.
دانیلو: (با لبخند) ممنون، رودریگو. شاید حق با شما باشه.
مارکو: (زیر لب) یا شاید هم نباشه! فقط یک مزخرف فلسفی توی کتابهاس
روبن: (به شوخی) ولی حداقل یه نصیحت مجانی بهمون داد. شاید همین خودش یه قدم به جلو باشه!
ماریا: (با خنده) خب، حالا که نصیحتها تموم شد، یکی میتونه کمک کنه این ظرفا رو بشوره؟
روبن: (سریع) اوه، ببخشید ماریا! ما باید بریم. کار داریم، مشق هامون مونده
مارکو: (همراه روبن بلند میشود) دقیقاً! کلی تکلیف برای فردا داریم. آره روبن خیلی کار داریم! بزن بریم
ماریا: (با خنده) آره، میدونم. شما دوتا همیشه فرار میکنید.
روبن: (درحالی که در را باز میکند) فرار؟ نه ماریا! ما فقط استراتژیک عقبنشینی میکنیم!
مارکو: (به دانیلو چشمک میزند) ولی فردا حتماً بیا، قراره تمرین جدی داشته باشیم.
دانیلو: (با خنده) باشه، میام. ولی قول بدین فردا استراتژیک فرار نکنید!
روبن: (درحالی که میرود) قول میدیم، قول مردونه که نه قول بچه گونه!
(روبن و مارکو لبخند میزنند و میروند. ماریا به دانیلو نگاه میکند و با لبخندی خفیف سر تکان میدهد.)
ماریا: پسرم، نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته. ولی فقط میخوام بدونی که هر چیزی که میخوای، من همیشه پشتتم.
دانیلو: (با لبخند) میدونم، مامان. قول میدم که ازت ناامید نشم.
ماریا: (آهی میکشد) پسرم، کاش میشد یه روز صبح بیدار بشم و بفهمم همه این مشکلات فقط یه کابوس بوده.
دانیلو: (با لبخند) مامان، یه روز صبح بیدار میشی و میبینی من بهترین فوتبالیست برزیلم. اون موقع دیگه نه کابوسی هست، نه مشکلی.
ماریا: (با خنده ضعیف) امیدوارم این رویای تو، تبدیل به واقعیت بشه. ولی پسرم، فقط به توپت دل نبند. زندگی یه بازیه که فقط با فوتبال برنده نمیشه.
دانیلو: (به توپش خیره میشود) مامان، تو خودت یه بار گفتی وقتی بابا فوت کرد، من تنها چیزی بودم که بهت انگیزه داد. حالا این توپ تنها چیزی که به من انگیزه میده.
ماریا: (به آرامی) ولی انگیزه واقعی تو اینجاست. (به قلب دانیلو اشاره میکند)
(در همین لحظه، صدای در زدن شنیده میشود. دانیلو بلند میشود و در را باز میکند. روبن و مارکو دوباره وارد میشوند، این بار با یک قفس که داخل آن یک میمون کوچک قرار دارد!)
دانیلو: (با چشمان گرد شده) ای وااااای میمون ؟!
روبن: (با افتخار) پسر، تقدیم به تو رفیق، اسم این میمون اعجاب انگیز “روبیو” هستش!
مارکو: (با هیجان) با این میمون، میتونیم پولدار بشیم!
ماریا: (با حیرت) شما اینو از کجا آوردین؟ مگه نگفتین میرین سراغ درس و مشق و تکلیفتون؟!
روبن: (با حالتی دفاعی) آره ولی، ما کارآفرینیم! نتونستیم یکجا بشینیم
مارکو: (با خنده) این میمون رو از آقای “لئوناردو”، مرد ثروتمند محله، قرض گرفتیم.
دانیلو: (با عصبانیت) قرض گرفتین؟ برای چی؟ پس این میمون شما نیست
روبن: (بیخیال) خب، به نوعی مال ماست. قرار شد اگه خوب ازش مراقبت کنیم، بهمون پول بده.
ماریا: (دستش را روی پیشانی میگذارد) خدای من! یعنی حالا یه میمون تو خونه داریم؟
مارکو: (با هیجان) نه فقط یه میمون، بلکه یه میمون با استعداد! این کوچولو میتونه فوتبال بازی کنه. (با لبخند) حتی از دانیلو بهتر
دانیلو: (متعجب به مارکو) آره پس همبازیت رو توی فوتبال پیدا کردی؟ حتما دریبل هم میزنه و سانتر از راه دور هم بلده
روبن: (به میمون اشاره میکند) نه، جدی میگم! روبیو میتونه توپ رو با دمش نگه داره!
ماریا: (با لبخند تلخ) خب، حداقل یکی تو این خونه هست که میتونه پول دربیاره.
مارکو: (به دانیلو) نگاه کن، روبیو میتونه تیمتو قویتر کنه. با این میمون، همه مسابقات خیابانی رو میبریم!
دانیلو: (با خنده) فقط دنبال دلقک بازی و مسخره بازی هستی خوشحالم که دیگه احتیاج به آینه نداری به میمون نگاه کن خودتو میبینی
روبن: (با جدیت) دانیلو فکر کن یکمی مارکو درست میگه
دانیلو: آخه کدوم تیم فوتبالی میمون توش بازی میکنه کله پوک ها
روبن: (با جدیت) خب، همیشه یه بار اولی هست! تازه، این میتونه نقطه قوت ما باشه. هیچکس انتظار نداره با یه میمون بازی کنیم.
ماریا: (با خندهای تلخ) و البته هیچکس هم انتظار نداره این کار قانونی باشه!
مارکو: (بیخیال) ماریا بیخیال داور باید گیر بده نه تو در هر صورت، قانونی یا نه، مهم اینه که ما پول دربیاریم! بعدش هم اونجا زیاد قانون مهم نیست بیشتر رفتن توپ توی گل مهمه
(روبن درحالی که میمون را از قفس بیرون میآورد، شروع به نمایش دادن تواناییهای آن میکند. روبیو توپ را میگیرد و با مهارت بالا آن را روی سرش نگه میدارد.)
دانیلو: (با حیرت و لحنی شوخ یکمی صداش رو عوض میکنه) وای! این واقعاً با استعدادتر از منه!
روبن: (با افتخار) گفتم که این کوچولو یه نابغهست. حالا میفهمی چرا اونو آوردیم؟
ماریا: (با حالتی جدی) ولی اگه آقای لئوناردو بفهمه، چی؟ نمیخوام به خاطر شما دوتا دردسر بیشتری داشته باشیم.
مارکو: (با خنده) ماریا، نگران نباش. ما یه قرارداد شفاهی داریم!
ماریا: (به تمسخر) شفاهی؟ یعنی حتی یه کاغذ هم ننوشتهاید؟
روبن: (بیخیال) ماریا، تو زیادی به جزئیات گیر میدی. ما به آینده فکر میکنیم!
ماریا: (با لبخندی تلخ) خب، با این شرارتهایی که ازتون میبینم امیدوارم آینده شما با پلیس و زندان نباشه.
(در همین لحظه روبیو توپ را به طرف مارکو پرتاب میکند و توپ به سینی چای روی میز برخورد میکند و استکان و همهچیز روی زمین میریزد.)
ماریا: (با صدای بلند) خدا به دادم برسه! این خونه به زودی باغ وحش میشه!
روبن: (درحالی که توپ را برمیدارد) ببخشید، ماریا! فقط یه اشتباه کوچیک بود. روبیو داره قلق گیری میکنه
مارکو: (به روبیو) ای شیطون کوچولو! تو حتی از روبن هم خرابکارتر شدی!
دانیلو: (با خنده) خب، مامان، شاید این میمون واقعاً بتونه ما رو نجات بده.
ماریا: (با کلافگی) یا شاید ما رو زودتر به نابودی برسونه! برید بیرون از خونه سرسام گرفتم میخوام استراحت کنم برید دیوونم کردین
مارکو: (به روبن و دانیلو) بیاد بریم بیرون یکمی به روبیو آموزش بدیم و ازش فیلم بگیرم برای استوری اینستاگرام حتی میتونیم توی یوتیوب هم کلیپ کوچیک ازش بزاریم (و با اشاره دست به میمون میگه) سلبریتی عزیز محله بزن بریم
(نور صحنه کم میشود. صدای خنده مارکو و روبن و دانیلو که به سمت حیاط میروند و پرده بسته میشود.)
پایان پرده دوم
پرده اول: “مشاجره در حیاط خانه”
• محل: محوطه حیاط و خانه دانیلو در یک محله فقیرنشین
• خلاصه:
دانیلو با توپ فوتبال تمرین میکند و دوستانش، “روبن” و “مارکو”، او را دست میاندازند. مادرش وارد میشود و حال جسمی بدش آشکار میشود. او از دانیلو میخواهد کار مناسبی پیدا کند و به خانواده کمک کند، اما دانیلو غرق در رویاهای فوتبالی است.
موضوعات:
• تلاش طنزآمیز دانیلو برای نشان دادن مهارتهای فوتبالیاش
• نگرانیهای مادر درباره آینده و وضع مالی خانواده
• فضای کمدی بین دانیلو و دوستانش
پرده سوم: “ دردسرهای جدید”
• محل: خانه دانیلو
• خلاصه:
دوستان دانیلو از یک میمون برای ساخت ویدیو های تبلیغاتی استفاده کردند که صاحب اصلی حیوان از آنها شکایت میکند و پلیس وارد عمل میشود.
موضوعات:
• تضاد بین انسانیت و مادیگرایی
• موقعیتهای طنز بین دوستان دانیلو و پلیس
• اولین جرقههای تغییر در ذهن دانیلو
پرده چهارم: “تصمیم بزرگ”
• محل: مطب دکتر
• خلاصه:
مادر دانیلو بهبود پیدا کرده است و دانیلو حالا به ارزش انسانیت و نیکوکاری پی برده است. او تصمیم میگیرد فوتبال را کنار بگذارد و پزشکی بخواند. بحثهایی بین دانیلو و دوستانش بر سر ارزش واقعی زندگی شکل میگیرد.
موضوعات:
• تقابل بین ارزشهای شهرت و خدمت به انسانها
• کمدی و تضاد در گفتوگوهای دانیلو با دوستانش
• نگاه امیدوارانه به تغییر مسیر زندگی
پرده پنجم: “پزشک یا فوتبالیست؟”
• محل: بیمارستان
• خلاصه:
سالها گذشته است. دانیلو تحصیلات پزشکی را تمام کرده و در بیمارستان مشغول طبابت است. یکی از دوستان قدیمی او یعنی مارکو که فوتبالیست معروفی شده، برای درمان به بیمارستان میآید و از زندگی خالی از معنا و مشکلات شهرت گلایه میکند. نمایش با طنزی تلخ درباره ارزشهای زندگی پایان مییابد.
موضوعات:
• تضاد میان زندگی پر زرق و برق و زندگی معنادار
• اهمیت خدمت به انسانیت
• نگاه انتقادی به فعالیت های پوچ مثل فوتبال در جامعه
پرده اول: “شروع مسابقه”
مکان: تالار بزرگ کاخ پادشاه
پادشاه هارولد اعلام میکند که یک مسابقه چیستانی برگزار خواهد شد. هر کس که بتواند چیستانی مطرح کند که هیچ کس نتواند به درستی جواب دهد، جایزهای کلان از پادشاه دریافت خواهد کرد.